تبلیغات
جزیره ی کاغذی

شارژ ایرانسل

فال حافظ

من برای بودنم دلیلی ندارم ولی برای چگونه بودنم چرا ...
 

یکشنبه 6 تیر 1395
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

تمام



دارم تمام می شوم.
همچون قصه ای که مخاطبی ندارد.
سانس زندگی ام را تمدید نخواهم کرد، من یک فیلم شکست خورده ام
این انتهای داستان مردیست که هیچگاه پازل زندگی اش کامل نبود...


شنبه 25 اردیبهشت 1395
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

تبریک به قهرمانان بدون ادعا



قهرمانی استقلال خوزستان را به مردم غیور، شجاع و قهرمان پرور خوزستان همیشه سرافراز،بویژه عشایر خونگرم خطه جنوب و اقوام مختلف خوزستان تبریک عرض می نماییم
ارزومند توفیق روز افزون برای فرزند عشایر لر(عبدالله ویسی) در سایر رقابتهای ملی و بین المللی هستیم.
موسسه برنا وارثان ایل
@varesanil



شنبه 18 اردیبهشت 1395
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

درد و دل عصرگاهی



سلام
یه سلام بدون هیچ پسوند و پیشوندی
با یه صداقتی که امیدوارم مستقیم حسش کنین و خستگی رو از تن هممون بکشه بیرون
این روزا زندگیم روزای روشنش بیشتر از تیرگی هاشه و خدا رو شاکرم. زندگی هیشکی خالی از مشکلات نیست و اگه بخوایم رو مشکلات زوم کنیم یهو میبینیم چه لحظه های خوبی رو از دست دادیم.
این روزا یه سحرخیزی اجباری رو دارم تجربه میکنم که باعث میشه وقت بیشتری داشته باشم و بیشتر احساس مفید بودن بکنم. الان واقعن احساس می کنم تو ی جمعی از دوستام نشستمو مثل همیشه رفتم رو منبر و دارم زبون میریزم. البته اسمشو میزارم درد و دل که زیادم خودزنی نکرده باشم. دلم واسه جزیره کاغذی تنگ شده بود. واسه حس عجیبی که از نوشتن بهم دست میده و اینکه میدونی واژه هایی که داری تایپ میکنی دیده میشه و یکسری مخاطب تو رو با نوشته هات قضاوت میکنه. بعضیشون با ناراحتیات همراه میشن و بهت دلداری میدن. بعضیشونم با شادیت قهقهه میزنن و خلاصه احساس میکنی تنها نیستی. حیفه این فرصت رو از خودمون بگیریم. ازونجا که بیشتر دورهمی های ما ایر انیا از یه جایی به بعد رنگ و بوی سیاسی میگیره، در همین راستا اینو بگم که خوشحالم چند وقتیه یه همدلی و همراهی خوبی بین جمعیت زیادی از هموطنامون ایجاد شده. خواسته های مدنیمونو با کمپین ها عنوان می کنیم و سعی میکنیم بی تفاوت نباشیم نسبت به محیط اطرافمون. اگه جایی احساس کردیم در حق کسی ظلم شده و صداش به گوش کسی نمیرسه سعی کردیم فریاد بزنیم و از حقش دفاع کنیم. نمیگم همه چیز گل و بلبله ولی من خوشحالم که یه نوع رشد مدنی داشتیم. نمونش هم طرد شدن افراطیا از مجلسه که اکثرشون به دست مردم رد صلاحیت شدن.
از اونجایی هم که همیشه تو دور همیامون یکی هست که بلند بگه بابا گور بابای سیسات یه دقیقه اومدیم دور هم خوش باشیم ول کنین سیسات رو، پس ما منم دیگه ادامه نمیدم اون بحثو. در آخر دوس دارم رئال قهرمان لیگ قهرمانان اروپا بشه و استقلال هم دوگانه لیگ و حذفی رو بگیره. هر چند تو لیگ کار خیلی سختی داره. خلاصه از هر دری باهاتون صحبت کردم. ممنونم که به حرفام گوش دادین :)


دوشنبه 31 فروردین 1394
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

آسیب شناسی روزهای سخت و گاهی تیره



هر بار که با چالشی جدی روبرو می شویم، گاه سختی ها ما را به این فکر وامیدارد که این سخت ترین مساله ایست که با آن مواجه بوده ایم. سرعت پیشروی کند می شود و امید، ذره ذره لابه لای این سختی ها آب می رود. روز به روز از اطرافیانمان فاصله می گیریم و می پنداریم که آنها ما را در این مساله درک نمی کنند. در حالی که تفاوت در زاویه ی دید ما و اطرافیانمان نسبت به مشکل و راه حل آن است. از دید اطرافیان، توانایی ما بالاتر از بازده کنونی ماست و این مساله را به پای کم کاری ما مینویسند و سعی می کنند با تذکر و یا در حالت بهتر با یادآوری نتایج اتمام این چالش البته با موفقیت، ایجاد انگیزه کنند. در صورتی که بعد مهمی از مساله برای آنان قابل درک نیست. به دلیل فشارهای روانی چالش، تمرکز ما گاهی به حدی پایین می آید که حتی کارهای روزمره ی ما نیز مختل می شود. فشاری که به صورت استاتیک و مداوم روی دوش ما سنگینی می کند، از دید برخی اطرافیان به کلی نادیده گرفته می شود و این تفاوت دیدگاه، کم کم انسان را از محیط اطراف جدا می کند. تا حدی که به این نتیجه می رسد که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. احساس تنهایی و سرخوردگی نیز به مشکلات کار اضافه می شود.
اگر از این زاویه به مساله نگاه کنیم حق را به خودمان می دهیم و کند بودن روند کار و پایین بودن بازده را مدام توجیه می کنیم. ولی این نکته را نباید نادیده بگیریم که چالش های ما هر قدر شخصی و منحصر بفرد باشند، باز هم از سوی برخی از اطرافیان ما قابل درک خواهند بود. چرا که زندگی تک تک ما انسان ها سرشار از این چالش های ریز و درشت است که شاید تنها تفاوت برخی از این چالش ها در فرم کلی و یا حتی صورت مساله باشد. هر کدام از ایم مساله ها می تواند به توانایی های مدیریتی فرد اضافه کند و نوع نگاه فرد نسبت به مشکلات را عمیق تر کند. یک مثال ساده می تواند مساله را بهتر باز کند. کنکور سراسری شاید عام ترین چالش در جامعه ما باشد که در سنی حساس که هنوز توانایی های فرد خام هستند و شکل کاربردی به خود نگرفته اند، دانش آموز را به مبارزه وا میدارد. محیطی که هر فرد در آن درس می خواند، استعداد و همینطور علایق افراد با هم متفاوت است. این تفاوت ها مساله را جذاب تر میکند. در یک مساله مشترک، گاه تجربه های بسیار مفاوتی ثبت می شود که هر کدام می تواند دیگران را وادار کنند به جنبه های دیگری از ماجرا نیز نگاه کنند.
در طول مطالعه و مبارزه برای کنکور، همه ی مشکلاتی که در ابتدای نوشتار به آن ها اشاره شد، وارد بازی می شوند. اگر دقت کنید اکثر دانش آموزان نسبت به تذکرهای خانواده حالت تدافعی به خود می گیرند و گاه با حالتی پرخاشگرانه فریاد می زنند که شما توانایی درک مشکلات من را ندارید. چه در خانواده هایی که دیگر اعضای آن کنکور و یا کنکورهایی را پشت سر گذاشته اند و چه در دسته ی دیگر که ممکن است دیگر اعضای خانواده هیچگاه خود را درگیر مساله نکرده باشند.
حالا دامنه ی مساله را گسترش بدهیم و دوباره کلی صحبت کنیم. اگر بخواهیم از بحث به نتیجه گیری برسیم، نکات زیر را میتوان به عنوان تجربیات من در چالش های گذشته عنوان کنم:
1- گاهی باید مشکلات را از بیرون رصد کرد و از نگاه اطرافیان جنبه هایی از مساله را ببینیم که خود توانایی دیدن آنها برایمان مقدور نیست. پس نسبت به تذکرات و پیشنهادات اطرافیان جبهه گیری نکنیم، حتی اگر در بدترین حالت روحی خود قرار داشته باشیم. در این مواقع، تذکرات را گوشه ای از ذهنمان ثبت کنیم و در حالتی آرام تر آن ها را تحلیل کنیم.
2- فریب قدرت بالای توجیه را نخوریم. برای هر مشکلی توجیهات فراوانی می توان بیان کرد. ولی باید تکلیفمان را حداقل با خودمان روشن کنیم. هر گاه احساس کردید که فکر ما تنها در راستای توجیه سحن می گوید، به نیت آن شک کنید. چرا که بهترین دوست آدم نیز زمانی خیرخواه ماست که گاهی آرامش پوشالی ما را بر هم بزند و به ما کمک کند مشکلات را واقع بینانه نظاره کنیم.
3- از مشورت کردن ابایی نداشته باشم. پذیرش این موضوع که ما توانایی تحلیل هم ی مسائل را نداریم، ما را وادار می کند از مشاوره ی دیگران نیز استفاده کنیم. البته نه هر مشاوری.
کلام بسیار است و فرصت بازگو کردن اندیشه ها اندک.


یکشنبه 13 مهر 1393
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

حالم این روزا حال خوبی نیست ...



درد زیاده ولی حوصله واسه درد ودل ندارم. خیلی سخته اطرافیان آدم به راحتی درباره آدم قضاوت کنن و بدون اینکه حتی کوچکترین اطلاعی از شرایط آدم داشته باشن بیرحمانه آدم رو مورد هجوم قرار بدن. این چند ماه درگیر کابوسی به اسم پایان نامه ام که هم آرامش رو ازم رفته و هم اعتماد اطرافیانمو داره از بین می بره. اطرافیانی که تصور می کنن دارن لطف می کنن و به خیالشون این حرفا و تشرهاشون رو میشه به حساب این گذاشت که به فکرم هستن. من هیچوقت به درس علاقه ای نداشتم و نخواهم داشت. اگر درد معاش نبود شاید هیچوقت مسیر زنگی من اینگونه نبود...


پنجشنبه 8 خرداد 1393
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

افکار کپک زده



دلم کمی شیطنت می خواهد؛ از آن دست شیطنت هایی که انجام دادنشان خود یک حدیث است و پایانشان آغاز قصه ای دیگر. از آن خاطره های نابی که همیشه وقت تعریف کردنشان همان حس اضطراب ولی با تم لبخندی قشنگ وجودت را فرا می گیرد و البته یک جاهایی از بدن هم شاید دوباره درد بگیرد. مثلن وقت هایی که تا دیروقت از ترس تنبیه شدن به خانه نمی آیی به این امید که نگرانی مادرانه اثر خشم پدرانه را خنثی کند و تو بمانی و غلط کردم هایی که خودت هم باور نداری.

کودکی من هر چند از این شیطنت ها چند تایی در خود داشت ولی هر روزش با حسرت خیلی چیز ها سپری شد. شاید به همین دلیل است که وقتی کودک شادی را در خیابان می بینم به او خیره می شوم و به لبخندش غبطه می خورم و با خودم می گویم کاش کودکی تو با من تفاوت داشته باشد.

به قول داریوش دنیای این روزای من دیگر نه رنگ و بوی شیطنتی می دهد و نه امیدی به رفع آن محدودیت ها. انگار محدودیت ها نیز با من بزرگ شده اند و برای خود مردی شده اند. آنقدر که من و لپ تاپم تنها می شویم می ترسم روزی این رابطه به یک وابستگی یک طرفه ختم شود. خدا پدر این بالکن اتاق را بیامرزد که اگر نبود نه می فهمیدم کی باران گرفته و نه مفهوم روز را از شب تمیز می دادم.

افسردگی مگر شاخ و دم دارد. از وقتی که یادم می آید آدم افسرده ای بودم با این تفاوت که آنقدر دور و بر خودم را شلوغ کرده بودم که زیاد مجالی به این افسون نمی دادم. ولی این روز ها خیلی احساس تنهایی می کنم. انگار فراموش کردن من خیلی آسان شده و گاهی مطمئن می شوم که اگر خودم به زندگی اطرافیانم سرک نکشم شاید هیچکدام بودن در کنار من جزو برنامه های زندگیشان نباشد.

روابطم کپک زده اند. گند زده ام به همه ی دوستی ها. نق می زنم به عالم و آدم و انگار که می خواهم انتقام تمام نداشته هایم را از هرکس که می بینم گرفته باشم. شاید تاریخ انقضای این فکر بیمار من است که سر رسیده. شاید ... 



جمعه 16 اسفند 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

خاک خورده



این متن رو یکی از دوستان در قالب یه کامنت برام نوشت.اونقد دلنشین بود واسم که دوس داشتم بارها و بارها بخونمش.جدای از حس قشنگی که تو عبارات و واژه ها بود چیزی که من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد این مساله بود که هر چند برای لحظاتی مخاطب نوشته ای بودم که تنها برای من خلق میشد.نویسنده رو نمیشناسم ولی از اینجا از صمیم قلب ازش تشکر می کنم.

"ازیک دوست خاک خورده جاده های خاکی آقا اسماعیل،اگه تو هستی منم هستم،ودلنوشته ام رابا رسالتی پر از عشقی که پیام آورش مرغ سحری است بانووار با تو می گویم:بی خبر شاید گاهٍٍٍٍٍ رفتن خاموش باشد،اما من باب عذرخواهی ازامیدی که شاید در داستانی زنده شود با تو سخن می گویم.ازدیدار خاتمی با سید حسن خمینی و عارف و اینکه سایت محسن رضایی شکست اصولگرایی را لازم می داند،هیچ دلخوش نباش که اینها همه بازیی بامن و تو بیش نیست.اگراز بهاره رهنما راهنمایی می گیری دیگر درهوا فضا چرا سیر می کنی و می خواهی ارشدش را بگیری.تو را فراتر از آن میدیدم که همچون دکترشجاع پوریان کاندیدای شورای شهری شوی که فضایش به همه چیز آلوده است،اما من از تو می خواهم که خودت را دراین فضا آلوده نسازی. 
من هم با تحریم مخالفم ،اگرمی بینی که هاشمی در میان اعضای ستادش امید را با عبارت مایوس نشوید نوید می دهد،باخود کمی بیندیش.
آری تو خوداز توضیح عزت الله انتظامی بخوان این حدیث مفصل را که من همیشه برای شما همان عزتم.پس بیا و عزتت را صرف کاری دیگرکن که خربزه آب است نه.......نان
دیدی که من راستش را با تومی گویم،که من از همان نسل به قول تو سوخته ام و دلی پر از دردهای مزمن دارم اما نه از زمان بلکه از خودم.با تو سخن می گویم که برگردی برسرمشق زندگیت تا به تو بگویند اس اسی خسته نباشی.
اینجا بدون تو هم معنادار است،اینقدر نگو و ننویس که روزها راغبار گرفته و سرزمینش زخم خورده است،راستی چطور شد که تو تنها صدای ضجه وناله های مادران وپ دران این سرزمین رااحساس می کنی.
تو خودرا گم نکن،ازاین پس منم مواظب در در این های وهوی گم نشوم. این دیار خسته نیست بلکه سخته وسنجیده است،اگر نگاهت خسته شد نیاز به استراحت داری،چشمانت را به دورترها بینداز و اندکی پلک بزن تا این غبار و خستگی از آنها رخت بربندد.
آنچه من نوشتم ،خیالی بیش از بهار پیش رو نیست،چرا که قرار است در دولت امید اتفاق خوبی رخ دهد.پس نترس و با من همراه شو تا قصه یک روز از زندگییم را برایت تعریف کنم.به این باور برس که اگر میخانه ای بی ساقی شود،چون قصه ای بر باد رفته می ماند که نیاز به بازنگری دارد. "


چهارشنبه 4 دی 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

من هم هستم




با هر ثبت نام شرکت دنت هزار تومن به بنیاد کودک کمک می کنه



دوشنبه 4 آذر 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

دلنوشته



قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم تصورم از وبلاگ نویسی این بود که یه تریبونیه واسه اینکه آدما بیان به زبون خودشون حرف بزنن و نظرشونو درباره ی اتفاقایی که تو جامعه میفته بیان کنن و یا حتی قسمتی از روزمرگی هاشونو با بقیه به اشتراک بزارن ، یعنی یه نوع دفترچه خاطرات دیجیتال.ولی وقتی شروع کردم به نوشتن ، انگار هر کاری می کردم نمیشد به زبون ساده بنویسم.همش نگران این بودم که نکنه نوشته هام مخاطب نداشته باشه.نکنه من بنویسم و کسی خوشش نیاد.یکم طول کشید تا از این فضا بیرون بیام.درسته که دیگه اون احساسو نداشتم و محتویات نوشته هام بیشتر از تاثیرشون رو مخاطب برام مهم شد ولی مشکلی که دچارش شده بودم ادبیات نوشته هام بود.دیگه عادت کرده بودم به قلمبه سلمبه نوشتن؛به نوعی ادبیات که درسته مخاطب داشت ولی ایده آل من واسه وبلاگ نویسی نبود.دوش داشتم راحت بنویسم و همونجوری که با دوستام حرف می زنم همونطور هم با مخاطبای وبلاگم سخن بگم.دیگه خسته شدم از وسواس داشتن تو نوشتن و از اینکه درگیر لغات گنده منده بشم و واسه هر نوشته چندین ساعت وقت بزارم آخرشم اونی نشه که تو ذهنم بود.میخوام صادقانه احساسمو بیان کنم از اتفاقایی که این روزا داره تو جامعه میفته و رنگ و بوی خوبی به شهرمون داده.از موفقیت فوتبال ساحلی گرفته تا والیبالی که اونقد پرقدرت شده که کم کم داره سطح توقعمونو خععلی بالا می بره.از فوتبالی که انگار کم کم داره یه شکلی به خودش می گیره و دیگه به اندازه ی سابق خسته کننده نیست هرچند هنوز خیلی مونده تا بهش امیدوار باشیم.از مذاکراتی که چند روز بود برنامه ی خواب ما رو به هم ریخته بود یا این نگرانی که نکنه صبح از خواب بیدار بشیمو خبر ناامیدکننده ای بشنویم.دل خیلی پری دارم از دنیای سیاست.از آدمایی که احساس می کنن خیر و صلاح ما رو بهتر از خودمون می دونن.از کسایی که اخلاق واسشون فقط در حد تئوری باقی مونده و دروغ گفتن اگر در راستای منافعشون باشه هزاران توجیه و تفسیر شرعی واسش میارن.امروز همه ی روزنامه ها ابراز خوشحالی و امیدواری کردن به جز کیهان و شریعتمداری معلوم الحال که چندین ساله داره پاچه ی همه رو میگیره و انواع و اقسام تهمت ها رو به تمامی افرادی که با اون متفاوت فکر می کنن میچسبونه.نزدیک به هشت سال تفکر خودشون رو به اسم ملت ایران به خورد جامعه ی بین المللی دادن و همه ی دنیا رو به ایران بی اعتماد کردن.به اسرائیل و گروه های تندرو و جنگ طلب آمریکا همون چیزی رو ارائه دادن که لازم داشتن یعنی یه چهره ی جنگ طلب و خشن از ایران با یه عالمه تفکرات متحجرانه.حالا ظریف و تیم مذاکره کننده تو اولین گام موفق شدن یکم فضا رو بهتر کنن و رنگ و بویی از اعتماد رو اول به جامعه ی خودمون و بعد هم به جامعه ی جهانی برگردونن تا شروعی باشه بر مسیری سخت و طولانی ...
خعلی احساس بهتری دارم.واقعن احساس می کنم باهاتون درد و دل کردم.امیدوارم همیشه خبرای خوبی واسه به اشتراک گذاشتن تو آینده داشته باشیم و مسائلی که صحبت کردن دربارشون از جنس امید باشه.به امید روزی که با کلی انرژی بیام و درباره آزاد شدن میر و شیخ و زهرا رهنورد بنویسم و داد بزنم که چقدر خوشحالم.


دوشنبه 27 آبان 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

رسالت عشق




سکوت ، رد نگاهم به آسمان برده است
و قهرمان تمامی قصه ها مرده است

دوباره بازی تردید رفتن و ماندن
دوباره حسرت و توجیه و روضه ها خواندن

دوباره ناله ز شام بسی غریبانه
و غربت و غم هجران و دوری از خانه

و تکیه ها همه کرب و بلا شده است انگار
رسالت همگی مان عزا شده است انگار

حسین تشنه لب است و به جرعه ی آبی
تمام می شود این مویه ها و بی تابی؟

بیا تمام زوایای قصه را بنگر
نه اینکه سهم تو باشد فقط دو چشم تر

حسین خسته از آن آشیان پربیداد
برای آنکه بماند به خط خوش در یاد

حدیث عشق غریبی که در پیامش بود
و مذهبی که خودش سومین امامش بود

قدم به راه پر از حادثه پر از خون زد
و طعنه بر عطش و عاشقی مجنون زد

کنار گریه ی از روی حس همدردی
کمی سخن بگو از حس عاشقی ، مردی



یکشنبه 14 مهر 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

مرغ سحر




امروز همراه با دوست عزیزم اشکان احمدی که نوازنده ی تار هست کمی نواختیمو خوندیم و به عنوان یادگاری مرغ سحر رو صبط کردیم
امیدوارم خوشتون بیاد.ایرادات رو به بزرگی خودتون ببخشید



یکشنبه 14 مهر 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

بانو ...




سلام بانوی مهربانی ها
در این روزها که احساس میان دردهامان کمی غریب افتاده است ، لبخند تو دریچه ایست به روزها و رنگ های خوب گذشته مان
مهربانی ات را کم دارد این تصویر رنگ و رو رفته ی افتاده بر آینه ی ترک خورده
بتاب
دیگر بس است تیرگی روزها
دنیا در انتظار آفتاب نگاه توست 



جمعه 1 شهریور 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

رفتن خاموش




مادر برای من، و تو قصه نمی گفت

شاید اگر از آن همه غصه نمی گفت

 

تو باورت می شد خدا هر لحظه اینجاست

تو باورت میشد که این احساس زیباست

 

احساس ترسی در نگاه مادری پیر

یک جای خالی ، خاطراتی سخت دلگیر

 

"آدم که تنها می شود از خواب می ترسد

یا از دو چشم خیره توی قاب می ترسد

 

یا از غروری که ترک بردارد از دردی

که لابه لای عکس هایت قایمش کردی"

 

تو خواب بودی وقتی از یک گوشه هر شب

بغضی فرو می ریخت با دنیایی از تب

 

یا درد دستان سراسر پینه اش بود

یا سوز احساس درون سینه اش بود

 

شب جان پناه خستگی هایش نمی شد

همراه با دل بستگی هایش نمی شد

 

"آدم که تنها می شود ، با غصه درگیر است

جنگ میان درد هایش چه نفس گیر است

 

جنگ میان ماندنی تاریک ، بغض آلود

یا رفتنی خاموش ، دور از هر چه هست و بود"




یکشنبه 20 مرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

من باب عذرخواهی




با سلام و تقدیم عذرخواهی من باب تاخیر در به روز رسانی مطالب وبلاگ مدت زمان مدیدی است دست و دلمان به نوشتن نمی رود پس تنها شرمندگی لطف شما دوستان می ماند برای ما که خدا کند شایسته ی توجه و محبت شما باشیم.باشد که در آینده ای نزدیک حضوری دوباره داشته باشیم.
با تشکر ، دوستدار شما ، اسماعیل ربانی


یکشنبه 26 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

داستان امیدی که زنده شد



ناظر صندوقی در یکی از جنوبی ترین نقاط شهر بودم"دبستان شهید محلاتی" می گویند که از قدیمی ترین مدارس شهر تهران هست و منطقه ی اطراف آن معروف بود به یکی از پایگاه های گفتمان سوم تیر.برای وصف فضای فرهنگی حاکم بر شعبه همین بس که دو صندوق گذاشته بودند یکی برای خواهران و یکی برای برادران.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.نماینده ی کاندیداها فقط من بودم و خانمی دیگر که نماینده ی آقای جلیلی بود.همه ی نیرو های اجرایی از حامیان جلیلی بودند و حمایتشان را پنهان نمی کردند.احساس غریبی داشتم.پوشش و ادبیات مردم فضای غریبی را برایم تصور می کرد.بچه ها که تماس می گرفتند می گفتم روی این صندوق حسابی باز نکنید.روی کارتم نوشته بود "نماینده ی حسن روحانی" و این خود کافی بود تا من یک طرف باشم و تمامی نیرو های شعبه از نماینده ی فرماندار تا نماینده ی شورای نگهبان تا ناظرین همه طرفی دیگر.آنجا مرا آقای چیز نماینده ی آقای بوق خطاب می کردند با غروری ناشی از قدرتی که 8 سال بدون چون و چرا در دستانشان بود غافل از اینکه من افتخار می کردم به آقای چیز بودن.
از کنار صف مردم که رد می شدم بعضی ها با کنجکاوی نوشته ی روی کارتم را می خواندند و زیباترین لحظات زمانی رقم می خورد که برخی با دیدن اسم آقای روحانی لبخندی هر چند با ترس و پنهانی تقدیمم می کردند و این خود انگیزه ای بود برای ادامه دادن.رییس شعبه مدیر دبستان بود.وقتی برای شارژ موبایلم به دفتر مدرسه رفتم برخورد بسیار گرمی با من داشت و تحلیل مرا از شرایط می پرسید ولی می گفت از مردم این محله انتظاری نداشته باش و امید واهی به خودت نده.این اطمینانشان از پیروزی جلیلی دیگر داشت به من هم القا می شد به گونه ای که خودم را داشتم راضی می کردم که در این شعبه آرای آقای روحانی و آقای غرضی یکسان باشد.
هر چه به غروب نزدیک می شدیم تو گویی به جای تیره شدن ، فضا برای من روشن تر می شد.تعداد لبخند ها بیشتر و بیشتر می شد.بعضی ها حتی بی واهمه برگ رایشان را نشانم می دادند و  نام حسن روحانی را بلند فریاد می زدند.ولی مسئولان صندوق آنقدر به پیروزی خود ایمان داشتند که لبخندی از جنس عاقل اتدر سفیهش را پاسخ می گفتند.بی انصافیست این نکته را نگویم که ناظران و مسئولان اجرایی با وسواس بسیاری بر روند انتخابات نظارت می کردند که هیچ رایی جابجا نشود و این شاید از معدود نکانت مثبت آنروز برای من بود.تمدید شدن مهلت انتخابات برایشان ناخوشایند بود.تو گویی خودشان هم فهمیده بودند که همفکرانشان همان هایی بودن که تا ظهر بر حسب وظیفه ی شرعیشان پای صندوق آمده بودن و بقیه بیشتر مردم عادی هستند با سلایق گوناگون.
بالاخره انتظار به سر رسید و هنگام شمارش آرا فرا رسید.خوشحال بودند و به حالت شوخی به من می گفتند که تو برو می خواهیم تقلب کنیم و فاه قاه می خندیدند.
تعجب از تمام وجودم می بارید.باورش برایم سخت بود.انتظارش را داشتم که حسن روحانی رای بالایی داشته باشد به نسبت انتظاراتم ولی اصلن فکرش را نمی کردم در همچنین صندوقی اول شود.باورشان نمی شد و 3 بار کل آرا را باز شماری کردند.ولی درست بود.ترس عجیبی تمام وجودشان را گرفته بود.دیگر آن خنده ها و نگاه های پیروزمندانه جای خودشان را به ترس و نا امیدی داده بودند.در صندوق برادرانه !! روحانی اول قالیباف دوم و جلیلی سوم شده بود.با نگرانی از هم سراغ آمار صندوق خواهرانه !! را می گرفتند.آنجا هم روحانی اول شده بود ولی جلیلی دوم.بهت زده همدیگر را نگاه می کردند.یک نفر بلند داد زد مسجد ها را بپرسید بله مسجد ها مهم ترند.
"الو ... تمام اعضای صورتش مچاله شد.باورش نمی شد حرف های آن طرف گوشی.با ناامیدی می گفت مسجد زینبیه دیگر چرا.مطمئنی؟ آنجا که احمدی نژاد با اختلاف خیلی زیاد اول شده بود."
تماس پشت تماس و با هر مکالمه بر شدت ناامیدی آنها اضافه می شد و من پیروزمندانه به آنها نگاه می کردم.زانوی غم بغل گرفته بودند و باورشان نمیشد که 8 سال قدرت بی حد و مرزشان بر باد رفت.قرار شده بود که آرای صندوق ها را با سامانه ی اس مسی به ستاد روحانی اطلاع بدهیم و سامانه از کار افتاده بود و اس مس ها دلیور نمی د.خوشبختانه ستاد فکر اینجا را هم کرده بود و یک شماره ی 4 رقمی هم داده بود که در صورت بروز مشکل با آن تماس بگیریم.آمار صندوق را که اعلام کردم تایید کردند که سامانه قطع شده است.
با کنجکاوی سراغ صندوق خواهرانه رفتم تا آمار دقیق آنجا را نیز به ستاد اعلام کنم.گفتند فقط آرای نماینده ی خودتان را می توانی ببینی ولی من از روی فرم اصلی همه ی آمار را یادداشت کردم که با عصبانیت سر من داد می کشیدند و می گفتند برای این تخلفت گزارشت را می دهیم.کارت نظارتم را گرفتند ولی من آمار را به حافظه سپرده بودم که اگر کاعذ را گرفتند از یاد نبرم.با وساطت رییس صندوق بیخیال ما شدند و من رفتن را بر ماندن ترجیح دادم و بعد از امضای صورت جلسه قید همراهی صندوق تا فرمانداری را زدم.نصف شب بود و برق های کل منطقه به یکباره قطع شده بود.فکر کنم دلیلش بیداری همه ی مردم شهر و  روشن بودن تمام تلویزیون ها و ماهواره ها بود که با نگرانی و کنجکاوی اخبار انتخابات را دنبال می کردند.
به هر بدبختی بود خودم را به خانه رساندم.قرار بود ساعت 2 اولین آمار را اعلام کنند که نشد.ساعت 4 هم خبری نشد.از فرط خستگی خوابم برد.ولی از شدت نگرانی هر چند وقت یکبار از خواب می پریدم و سراغ آمار را می گرفتم ولی تا صبح خبری نشد.اولین آمار را که اعلام کردند خیالم راحت شد.همه ی آمار غیر رسمی هم نشان از پیروزی حسن روحانی در مرحله ی اول داشت.جان به لبمان کردند تا عصر که وزیر کشور نتیجه ی نهایی را اعلام کرد.از شدت خوشحالی به هوا پریدیم و فریاد شوقمان گوش همه شان را کر کرد.برای شریک شدن این شادی با ملت بیرون رفتیم و شلوغی خیابان ها این شادی را دو چندان می کرد.همه خوشحال بودند و به هم تبریک می گفتند و دست تکان می دادند برای هم و غریو شادی شان بلند بود.
8 سال فشار و خفقان را تحمل کرده بودند.8 سال در تمام مسائل خصوصیشان حتی دخالت شد و حریم امنی برایشان نمانده بود.حالا داشتند نفس راحتی می کشیدند.از شدت شوق در پوست خودم نمی گنجیدم.تعداد آنقدر زیاد شده بود که هر لحظه منتظر رسیدن گاردی ها و لباس شخصی ها بودم ولی انگار روی بیرون آمدن نداشتند.
چیزی که بیش از همه مرا حیرت زده می کرد جنس شعار ها بود.بی پرده آزادی میر حسین موسوی و کروبی را فریاد می کشیدند و به حسن روحانی می فهماندند که مسئولیت سنگینی دارد.آنقدر شعار ها سبز بود که خیال می کردی میر حسین موسوی رئیس جمهور شده است.آری این میوه ی همان درخت سبزیست که میرحسین و کروبی کاشتند و مردم ایران هیچگاه اجازه ندادند این درخت سبز از پا بیافتد.


شنبه 25 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

دیدار خاتمی و سیدحسن خمینی با عارف



خبرآنلاین: انصراف محمدرضا عارف از انتخابات ریاست‌جمهوری بازتاب‌های مختلفی پیدا کرد.

بعد از اعلام رسمی انصراف عارف تماس‌های تلفنی برای دیدار با وی صورت گرفت.

حسن روحانی نیز با تماس تلفنی با عارف با قدردانی از اقدام اخلاقی وی تاکید کرد: موجی که در کشور ایجاد شده است به‌دلیل حرکت ارزنده شما بوده و باید قدردان اقدام اخلاقی شما باشیم.

همچنین سیدحسن خمینی، سیدمحمد خاتمی، موسوی‌بجنوردی، علی خاتمی و صادق خرازی با حضور در منزل عارف از اقدام اخیر وی به عنوان رفتاری ایثارگرانه یاد کردند که به گفته آن‌ها نمونه‌ای از سیاست‌ورزی اخلاق‌مدارانه است.

آیت‌الله موسوی‌بجنوردی انصراف عارف را خدمت به ایران دانست و گفت: اقدام شما یک کار شرافتمندانه بود. شما واقعا مردانگی کردید.

سید‌محمد خاتمی با شرافتمندانه توصیف‌کردن اقدام معاون اول خود در دولت اصلاحات گفت: آقای عارف انسانی عالم، نجیب، وارسته و خوش‌فکر است و اقدام اخیرتان ظرفیت معنوی شما را آشکار کرد. آقای عارف واقعا عارف است و پیروز حقیقی انتخابات شخص محمدرضا عارف است.

جمعی از اعضای مجمع روحانیون مبارز از جمله سیدعبدالواحد موسوی‌لاری که پیشتر در پیامی از اقدام اخیر عارف تمجید کرده بود با حضور در دفتر وی با عارف دیدار کرد.

ممحمدرضا عارف در این دیدارها با تشکر از ابراز محبت گروه‌های مختلف نسبت به وی تاکید کرد: باید مطالبات مردم را بپذیریم و فردی که در راس امور قرار می‌گیرد باید پیگیر مطالبات به حق مردم باشد.

وی با اظهار گلایه از وعده‌هایی که بعضی افراد در جریان انتخابات به مردم دادند تاکید کرد: نمی‌شود این همه به مردم دروغ گفت و وعده‌هایی که مطمئنا عملیاتی کردن آن‌ها با اما و اگرهایی زیادی روبه‌رو است داد.

عارف با بیان این‌که حسادت‌بخشی از فرهنگ ایرانی شده است، گفت: حضور در عرصه انتخابات برای من تکلیف بود و واقعا نگران آینده کشور بودم شرایط سالیان اخیر شکننده شده است. به همین دلیل با مشورت دوستان و بعضی بزرگان پا به عرصه انتخابات گذاشتم و کناره‌گیری‌ام هم فقط به دلیل این بود که از ابتدا هم به جریان اصلاح‌طلب و اصولگرا توصیه به اجماع داشتم و خودم برای این موضوع مهم و حیاتی پیش‌قدم شدم. او تشکیل حزبی فراگیر را در این مقطع زمانی مهم دانست و البته تاکید کرد نباید در تشکیل احزاب و جریانات سیاسی شخص محور بود.



شنبه 25 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

سایت محسن رضایی: شکست اصولگرایی لازم بود!




تابناک ، متعلق به محسن رضایی نوشت:

شکست اصولگرایی واجب بود؛ واجب تر از نان شب! جریان اصولگرایی باید این نکته را درک کند که نمی‌تواند ناکارآمد بود و انتظار داشته باشد، مردم باز هم فوج فوج به سمت آنان حرکت کنند. 
 
جریان اصولگرایی باید درک کند که باید مسئولیت پذیر باشد و پاسخگو. نمی‌تواند تمام قد به حمایت از یک کاندیدای ریاست جمهوری برخاسته و در نیمه کار از او اعلام برائت کرد. 
 
جریان اصولگرایی باید بداند که نمایندگان مجلس اصولگرایی در انتخابات اخیر، صد و چهل تن از آنان از قالیباف حمایت کرده بود و صد و شصت تن از آنان از ولایتی و نزدیک همین تعداد هم از جلیلی در حالی که تعداد نمایندگان مجلس فعلی کمتر از 290 نفر است، اما حدود پانصد امضا از این مجلس برای حمایت از کاندیداهای ریاست جمهوری جمع می‌شود! 
 
جریان اصولگرایی باید درک کند که فقط در مونولوگ است که می‌تواند فرمایش‌های خود را برای مردم بخواند و دیکته کند و در یک دیالوگ و گفت‌وگوی دو نفره همیشه کم می‌آورد و قافیه بازی را می‌بازد و مردم هم خوب می‌بینند که عیار هر کس به چه میزان است! 
 
رسانه‌های اصولگرایی و در رأسشان صدا و سیما، باید بدانند دوران انحصار رسانه ای پایان یافته و نمی‌توان با نادیده گرفتن بخشی از مردم یا کاندیدای آنان، آنان را به شکست رساند. 
 
جریان اصولگرایی باید شکست می‌خورد تا نسیم تغییر در این کشور به وزیدن بگیرد که تداوم اصولگرایی و آن همه ناکامی و مسئولیت ناپذیری روح و روان مردم را آزرده کرده بود؛ مردمی که بخشی از آنان کاملا از جریان اداره کشور خارج شده بودند! 
 
مردم ایران به جریان اصولگرایی نه گفتند، چرا که از روند اداره کشور ناراحت بوده و از آن نحوه اداره کشور آسیب‌ها دیده بودند. مردم به جریان اصولگرایی نه گفتند، نه به آنان بفهمانند اصلح بودن یک کاندیدا را مردمند که تعیین می‌کنند و این مردم از یک رئیس جمهور اداره کشور را می‌خواهند؛ اداره‌ای خوب که تأثیر آن را در زندگی‌شان ببینند و لمس کنند. 
مردم نه به دنبال اصلحی هستند که در داخل و خارج شعار دهند و نه دنبال اصلحی هستند که هر روز زندگی آنان را دچار تغییرات منفی بنیادین کند. 
 
مردم به جریان اصولگرایی نه گفتند، چرا که به دنبال زندگی و سلامی دوباره به زندگی بودند. جریان اصولگرایی باید بداند که مردم بیش از هر چیز دیگری طالب زندگی خوبند! 
اینکه کاندیدای پیروز انتخابات تا چه اندازه به فکر زندگی مردم خواهد بود، قابل پیش بینی نیست. اما او هم احتمالا می‌داند که مردم زندگی می‌خواهند و آرامش و اعتبار. با هیاهو و داد و قال و نوسان و شعار زندگی‌ها سخت می‌شود. او باید بداند شکست اصولگرایی ناشی از این بود که برای زندگی و آرامش مردم و همه مردم اهمیتی قائل نبود. کاندیدای پیروز باید به زندگی مردم عزت و آرامش دهد. کار سختی است؛ اما شدنی است!


پنجشنبه 23 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

بهاره رهنما: من هم کم کلنجار نرفته‌ام اما رای بدهید



من هم کم کلنجار نرفته‌ام اما رای بدهید حتی با ناامیدی اما انتخابتان را دور نیندازید، رای می‌دهیم، مگر نه؟

به گزارش ایسنا، در یادداشت بهاره رهنما در روزنامه شرق آمده است: یک حرف: سر صحنه سریال پژمان مثل خیلی جاهای دیگر بحث بر سر انتخابات داغ است، کار به جایی می‌رسد که یکی از همکاران می‌گوید عزیزان لطفا آنهایی که می‌خواهند رای بدهند، به آنهایی که نمی‌خواهند رای بدهند زور نگویند و برعکس. نتیجه دموکراتیک خوبی برای پایان‌دادن به یک بحث بی‌سرانجام و برگشت به فضای فیلمبرداری است، ولی مغزم هنوز هم دارد روی تک‌تک کلمات بچه‌ها و دوستانم کار می‌کند، تفاوت فضای امسال و فضای آخرین انتخاباتی که تجربه کردیم تفاوت فضای یک وصلت عاشقانه با یک ازدواج بی‌سروصدا و از روی مصلحت است.

به رای‌ندادن اعتقادی ندارم چراکه معتقدم اگر پذیرفته‌ام که در این کشور زندگی کنم، نمی‌توانم نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی اطرافم بی‌تفاوت باشم، هر اتفاقی هم که بیفتد من به عنوان یک فرد در قبال وجدان خودم مسوول انتخاب خودم هستم حتی اگر رای من تصادفا در صندوقی بیفتد که همان یک صندوق دچار سانحه آتش‌سوزی یا سیل یا صاعقه بشود باز پیش خودم سهم خودم را ادا کرده‌ام و بی‌تفاوت نبوده‌ام، انتخاب یک مسوولیت اجتماعی است مگر بپذیرم که آدم بی‌تفاوت و مسوولیت‌گریز و بی‌اعتقادی به وجود وجدان اجتماعی و هنوز اندکی پاک هستم، می‌روم تحقیقات که ببینم چه بکنم. از مناظره‌های شکل بازجویی هم چیزی نمی‌فهمم انتخاب‌ها و افراد عجیب نزدیک به هم و دور از امید‌ها و آرزو‌های شخصی من برای جوانان کشورم هستند با مسوولان دو نفر از کاندیداها مذاکره می‌کنم، مدیریت اجرایی یکی و اندیشه‌مداری دیگری برایم جذاب است چیزی که می‌دانم این است که می‌خواهم مسوولیتم را انجام دهم و میلی به حضور میدانی و تبلیغات‌نمایان برای هیچ‌کدام را ندارم، با خودم لج کرده‌ام، می‌گویم این‌بار اگر چنین حضوری را انتخاب کنم به شکل یک کار به آن نگاه می‌کنم، ولی نمی‌توانم جنس من نیست همان بهتر که در سکوت مسوولیتم را انجام دهم، این وسط صحبت از ردصلاحیت مجدد یکی از نامزدها می‌شود، شوکه می‌شوم بعد تکذیب می‌شود، فردا مرد نازنینی که سال‌هاست به شعور سیاسی و وطن پرستی‌اش ایمان دارم پیامک می‌دهد:

اجماع بر سر آقای فلانی قطعی شد.

یک پرچم ایران در لابه‌لای اشک‌هایم نمایان می‌شود و صفحه موبایل را تار می‌کند، پیامک خیس می‌شود حالا فقط می‌دانم که به چه نامی رای می‌دهم ولی از شما چه پنهان حال عروسی را دارم که با مصلحت‌اندیشی به خانه بخت می‌رود خدا داند شاید چنین وصلتی پایدارتر باشد اما هنوز هم ته دلم برای عاشقی غنج می‌زند.

یک نگاه: من هم کم کلنجار نرفته‌ام اما رای بدهید حتی با ناامیدی اما انتخابتان را دور نیندازید، رای می‌دهیم، مگر نه؟



دوشنبه 20 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

دکتر شجاع پوریان ( کاندیدای انتخابات چهارمین دوره ی شورای اسلامی شهر تهران )



با نام و یاد خدا و با اتکای به حضرتش


ای دو جهان از قلمت یک رقم بی رقمت لوح دو عالم عدم
در کف من مشعل توفیق نه ره به نهانخانه تحقیق ده

برای کسانی که مرا نمی شناسند:
ولی الله شجاعپوریان هستم ، معلم دانشگاه شهید چمران اهواز، نماینده دوره های ششم و هفتم مجلس شورای اسلامی، برخاستهاز حوزه ی شهرستان بهبهان و از استان زرخیز و طلایه دار جبهه و جنگ، مشهد شهیدان(خوزستان)می باشم .
هرچند که نطق های انتقادی ام از رویکرد و عملکرد دولت آقای احمدی نژاد و هشدارها و انذارها نسبت به پیامدهای ویرانگر آن تصمیم ها و سیاست ها برای آینده ی کشور که متاسفانه امروز همه ی آن پیش بینی ها به وقوع پیوست وهمچنین برخوردهای سلیقه ایدر رسیدگی به امر صلاحیت کاندیداها مرا از شرکت و انتخاب مجدد توسط آن مردم خوب و فهیمباز داشت و فرصت تداوم خدمت گذاری به حوزه ی انتخابیه و استان و کشور عزیزمرا از من دریغ داشت، ولی بنا به ضرورتو مشی و سیاست ورزی اصلاح طلبانه این بار نیز با اتکال به خداوند متعال و اعتماد به فهم و آگاهی مردم عزیز کلان شهر تهران(عصاره و خلاصه ی ایران) ودر راستای احقاق حقوق شهروندی بر مبنای تقویت مبانی مردم سالاری ، ورود به عرصه ی انتخابات در حوزه ی تهران بزرگ را در سر گذراندم و آمده ام تا هر چه در چنته دارم برای خدمت به مردم عزیز پایتخت در طبق اخلاص بگذارم و بسان مسوولیت های گذشته ام که به لطف الهی هماره پاک دست و پاکدامن بوده ام این بار نیز برای این جایگاه کیسه ای ندوخته و اندیشه ی طمع ورزی در سر نپرورانده ام .
با شما هم پیمان و هم قسم می شوم تا با درک صحیح و درست از شرایط موجود و تلاش برای بهبودی آن و تبدیل به وضع مطلوبدر راستای نهادینه نمودن آرمان ها و مطالبات فرهشته از مشروطه تا کنون از تلاش بازنمانم.
در این راه ناهموار و پرفراز و نشیب خود رابه سلاح توکل به خداوند متعال و همراهی شما مسلح نموده و دست یاری به سوی تان دراز می نمایم .

یا علی مدد


یکشنبه 12 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

من با تحریم مخالفم






رایمان عارف باشد یا روحانی ؛فعلا آنچه مهم است تحریم نکردن انتخابات از سوی برخی دوستان است و برای این مهم باید کوشید.


جمعه 3 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

هاشمی در بین اعضاء ستادش: مایوس نشوید





به گزارش پایگاه خبری جهش، آیت الله هاشمی رفسنجانی در دیدار با اعضاء ستاد خود ضمن تشکر از آنها، مطالبی را بیان نمودند که بصورت اختصاصی منتشر می گردد:

- خدمت رهبری هم رفتم و گفتم در انتخابات نامزد نمی شوم تا اگر ایشان فکری درباره کسی در نظر دارند انجام دهند.
- اشاره کردم نگفتم نمی آیم. همین یک جمله کافی بود که لشکرکشی سنگینی کنند. پس از آن بود که سیل نامه ها و تلفن ها از نجف، قم و مشهد که همه از مراجع بزرگ بودند برای نامزدی بنده آغاز شد. چطور می توانستم اینقدر مستبد به رای خودم باشم که به آنها و به خصوص این جوانان نه بگویم؟
- من خود می دانم نباید می آمدم و در جلسات خصوصی هم گفتم که اینها را از هرکس بهتر می شناسم.
- یک روز قبل از نامنویسی این تفکر بر من افتاد که دیگر نمی توان در برابر مردم مقاومت کرد. اینکه شخصا چه کردم بماند چون از آن حرف در می آید. پس از ثبت نام تا نیمه شب بیدار ماندم و به شرایط که ما در داخل و بیرون کشور داریم و این آدم هایی که بوق به دست دارند و البته تک تک آنها را با تفکرات و امیالشان می شناسم فکر کردم.
- با این کوی مشکلات هرکس که راضی به پذیرفتن مسوولیت باشد باید ابتدا قصدش را پرسید که با این بودجه بدون منابع چگونه می خواهد 25 درصد حقوق کارمندان را افزایش دهد؟ دولتی که بیش از 500 هزار میلیارد تومان به بانک ها و پیمانکاران بدهکار است را چگونه می خواهد اداره کند؟
- پولی نمانده و اگر هم باشد قابل انتقال به داخل نیست. پول های خارجی را خوشبینانه به چین دادیم و آنها با دریافت هزینه ای آن را به یوآن تبدیل کردند و بعد هم گفتند به جای پول کالا می دهیم و بعد از آن هم گفتند نه هر کالایی، بلکه آنچه خودمان تعیین می کنیم می دهیم. هند هم آمده نفت ما را با قیمتی خیلی ارزان می خرد اما حاضر نیست حتی روپیه بپردازد. این گزارش وزیر بازرگانی و رییس کل بانک مرکزی است که در یکی از جلسات تلخ مجمع آمدند و گفتند.
- ما کشاورزی کوچکی داریم. با سم های چینی محصولات پارسال و امسال را از دست دادیم حالا ببینید مردمی که داروی چینی می خورند چه می کشند. چند سال پیش با یک تمام بهترین داروهای دنیا را می خریدیم. وضع دارو و غذا این شده و هیچکس نمی داند فردا چه می شود.
- کاسب وقتی جنس می دهد باید جایگزین آن را بخرد اما نمی داند فردا باید به چه قیمتی جایگزین کند و ناچار آن را نگه می دارد. 
- افتخاراتی که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب داشت کتمان شدنی نیست و ایران کشوری عزیز بود. من خودم با ماشین همه کشورهای اروپایی را گشتم و رانندگی کردم. از این کشور به آن کشور می خواستم بروم فقط پاسپورت را نشان می دادم. حالا به جایی رسیدیم که مردم امروز می ترسند زن خودشان را با خود به سفر خارجی ببرند چون بی اهانتی می شود.
- در مجلس سنای آمریکا دو طرح خطرناک وجود دارد؛ منتظر انتخابات بودند که تکلیف روشن شود و گویا از این پس فعال می شوند. می خواهند سیستان و بلوچستان و و آذربایجان را تجزیه کنند. بعد هم قرار است اگر اسراییل به ایران حمله نظامی کرد به او کمک نظامی کنند. شاید جنگ روانی باشد اما به قول علما هر احتمالی برای انسان تکلیف می آورد. 
- به نظرم بدتر از این حتی با سناریو و راه های تخریبی از پیش تعیین شده نمی شد کشور را اداره کرد. با این وضع اگر کسی راضی باشد که مسوولیت بپذیرد باید خیلی از خود ایثار نشان دهد.
- نمی خواهم وارد فضای اظهارات و تبلیغات آنها شوم اما نادانی انسان را اذیت می کند. اینها نمی فهمند دارند چه می کنند؟ حتی اگر دشمنی و رقابت هم داشته باشند عقل می گوید که بگذارید بیاید و بعد رسوا کنید. می گذاشتید مردم با امید پای صندوق می آمدند و بعد از 6 ماه متوجه می شدند که همه چیز دارد گرانتر می شود. نمی دانند کسی بود که خود را قربانی کند و سپس راه را برای دیگران باز کند. همانطور که پس از جنگ خیلی از نمایندگان به من می گفتند از مقام مطالبه به مقام پاسخگویی نقل مکان نکن اما به خدا توکل کردم. 
- همان تجربه پس از جنگ را با مقداری تغییرات یک فرمول قابل حل است. خارجی ها آن دوره به من می گفتند easy man چون خیلی کم طول کشید که درهای خارج به روی ما باز شد. الان هم می شود آن تجربه را به آسانی انجام داد اما با این تفاوت که مردم آن موقع دلسوز بودند. این همه خصومت و افتراق در جامعه وجود نداشت.
- پس از راه اندازی ستادها پیغام دادند که ما با اصلاح طلبان کار نمی کنیم و ستاد اصولگرایان راه اندازی شد. این یعنی در جمع آنها هم انسان عاقل زیادی وجود دارد. 
- فکر نمی کردم با آمدنم در کشور موج ایجاد شود. فکر می کردم مثل گذشته باشد. مردم به یاس رسیده بودند که ناگهان موج ایجاد شد.
- مایوس نشوید. در هیچ حالتی انسان نباید دچار یاس شود. برای ما هم این حالت قابل تصور نبود. ممکن است اندکی با تاخیر ضررها ادامه یابد اما روزی می رسد آنها که باید می آیند. اگر نگرانی باشد تنها از طرف دشمنان خارجی است که البته جدی است. 
- امید است که در شرایط موجود تصمیم جدی بگیرند و فرصتی دیگر ما و مردم داده شود و خودم امیدوار هستم. از همه مردم هم می خواهم که امیدشان تبدیل به یاس نشود و آرامش خود را حفظ کنند. به هرحال ما چاره ای نداریم و آنها که این کار را کردند نیازی به دشمن خارجی ندارند چرا که مشکلات از درون در حال وقوع است. 
- نباید ضربه ای متوجه نظام شود. یکی از ضروری ترین کارها این بود که حماسه سیاسی رهبری محقق شود که نشد و مقدمه حماسه اقتصادی بود. 
*****
اسحاق جهانگیری با حالت بغض: 
- جریان افراطی که کار کشور را به اینجا رساند فکر نمی کند ظرف یک هفته موج ایجاد شود. موج بلند را که دید به فکر افتاد با استوانه انقلاب برخورد کند. برای ما که هنوز به جمهوری اسلامی باور داریم جزو تلخ ترین روزهای زندگی مان است.
- در کدام دانشگاه مدیریت آمده که سن بالا یا پایین در مدیریت تاثیر دارد؟ ممکن است کسی صبح تا شب بدود اما نتواند یک تصمیم درست برای کشور بگیرد. 

***
مجید انصاری:
- ردصلاحیت قهرمان بزرگ تاریخ ایران آن هم به بهانه کهولت سن یکی از تلخ ترین طنزهای روزگار است. از آن طنزهایی که در قرن یک بار برای طنزپردازان فرصتش پیش می آید. این کار از سوی کسانی انجام شده که به دلیل کهولت سن دستاویز همه طنزهای پیامکی دنیا هستند. 
- بگویند هاشمی در کدام عرصه مطرح بوده و نتوانسته؟ بگویند خودشان چند جلسه در مجمع غیبت داشتند و با چقدر تاخیر می آیند و با چند ساعت تعجیل می روند؟
- تروریست های حیثیتی امروز حق دارند عصبانی باشند. وقتی خبر نظرسنجی بسیج را خواندند که هاشمی 57 درصد رای قطعی و حدود 10 تا 15 درصد هم افزوده خواهد داشت و در مرحله اول با 70 درصد پیروز انتخابات خواهد بود به صرافت برای تغییر روند انتخابات افتادند.


جمعه 27 اردیبهشت 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

توضیح عزت الله انتظامی در مورد روز ثبت نام مشایی: من برای شما همیشه همان عزتم



عزت الله انتظامی بازیگر سینما و تاتر ایران که هفته گذشته در زمان ثبت نام اسفندیار رحیم مشایی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری به وزارت کشور رفته بود با انتشار یادداشتی درباره نحوه حضور خود در وزارت کشور توضیحاتی ارائه کرد

به گزارش ایلنا متن توضیحات عزت الله انتظامی که نسخه ای از آن در اختیار ایلنا قرار گرفته است بدین شرح است:

پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم…

برای مردم سرزمینم…

من عزت الله انتظامی هستم

شنبه ۲۱ ادری بهشت ماه ۱۳۹۲ ساعت ۳ بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند ” آماده باشید ماشین می آید دنبالتان”. خوشحال شدم. ماه ها برای ثبت بنیاد دویده بودم. چند روز قبل از مراسمِ اعطا نشانِ درجه یک هنری در بهمن ماه ۱۳۹۱ (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. آنجا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرا مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار… مدتی گذشت… نتیجه ای حاصل نشد.

ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته ی قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت “بله ایشان آمدند.” حرکت کردیم.

راننده چراغِ گردانِ قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان ها را طی می کرد و شخص بی سیم به دست هم مرتب خبر می داد که ما کجا هستیم و کی میرسیم. من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می برند! نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی سیم شماره، رنگِ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود.

دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتی برای آقای بی سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت “چیزی نیست. انشاالله همین امروز تمام میشود.” ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصرعرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم.

آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می شد… دوندگی هایم به نتیجه میرسید و نگرانی هایم رفع میشد… “بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی”… ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم… گلدسته های مسجد نور… ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! همه جا پراز پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت.

به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند… به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهورو مشایی و عده ای دیگر، همه آنجا بودند. مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تودرتو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم… مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم. بهرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر ازسروصدا و آدم های جورواجور بود… کمی گذشت… درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند.

جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت “چی شده؟ یه خرده شاد باشین! ” من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من بازهمان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت “امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم”…

مردم سرزمینم!

من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام… همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام… برای شما من همیشه همان عزتم… بچه ای از سنگلج…

بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم… آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم



چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

دهه ی شصتی ها




این دهه شصتی بودن هم برای خودش داستانی دارد. دهه‌ای که احتمالا متولدین آن بیشترین بخش جمعیت کشور را در حال حاضر تشکیل می‌دهند و بدجوری هم روی این دهه تولد خود مانور می‌دهند. شما هم اگر دهه شصتی باشید بعید نیست که تا به حال از تعبیر «ما دهه شصتی‌ها» استفاده کرده باشید و در پس آن هم فهرستی از مشکلات و سختی‌هایی که متولدین این دهه تحمل کرده‌اند را ردیف کرده باشید تا به آنجا برسید که بنابر روال معمول همه نسل‌های ایرانی، خود را «نسل سوخته» بخوانید. فهرست مشکلات دهه شصتی‌ها هم به مانند فهرست مشکلات دیگر نسل‌های این کشور احتمالا برگرفته از واقعیت است، اما اغلب فقط به نیمه خالی اشاره دارد.
 
احتمالا مهم‌ترین عاملی که دهه شصت را در کشور ما به یک دهه ویژه بدل کرده، فاجعه جنگ است که از سال 59 برای هشت سال تمام سایه شوم خود را بر تمام عرصه‌های زندگی ایرانیان پهن کرده بود. ویرانی‌های جنگ در کنار آشفته‌بازاری که از قبل انقلاب 57 شکل گرفته بود و هنوز به سامان نرسیده بود وضعیت کشور را به شدت دشوار کرد. درآمدهای ملی در سایه تحریم‌ها کاهش پیدا کرده بود و در مقابل هزینه‌های جنگ کمرشکن بود. نتیجه اینکه کشور ما به کشوری فقیر و جنگ زده بدل شد و سیاست «ارتش 20 میلیونی» بحران جمعیتی را هم به فهرست بحران‌های زندگی متولدین دهه شصت افزود. اما در کنار این همه سیاهی، من در بازخوانی آن روزها به یک سری نکات مثبت هم بر می‌خورم.
 
دهه شصت دهه قحطی و فقر و فشار اقتصادی در سایه جنگ بود. دهه صف‌های بلند و کوپن ارزاق. با معیارهای امروزی این وضعیت می‌تواند «فلاکت‌بار» خوانده شود اما آنانی که زندگی در آن دهه را تجربه کرده‌اند می‌توانند احساس متفاوتی داشته باشند. برای مثال، من هیچ گاه در دوران کودکی «احساس فقر» نکردم، هرچند که با ملاک‌های اقتصادی، ای بسا که روی مرز میانگین و حتی زیر میانگین جامعه زندگی می‌کردم. یکی از دلایل نبود این «احساس فقر» می‌تواند در یک‌سان بودن شرایط ما در دوره کودکی باشد. مثلا من و همه هم‌کلاسی‌های دوران دبستان شبیه هم لباس می‌پوشیدیم. خوراکی‌هایمان نهایتا به یک سیب ختم می‌شد و کیف و کتاب و دفترمان هم که معمولا یکسان بود. دنیای کوچکی بود، اما با نگاهی کودکانه چیزی کم و کسر نداشت. طبیعتا کشور ما فقیر بود و مدارس چند شیفته کار می‌کردند و پشت هر نیمکت سه تا چهار و پنج نفر می‌نشستند، اما حداقل‌ش این بود که مدرسه هیچ پولی از خانواده‌ها طلب نمی‌کرد.
 
سال‌ها بعد من با نسلی از دهه هفتادی‌ها مواجه شدم که صرفا به دلیل نرخ شهریه‌های مدارس‌شان طبقه بندی می‌شدند و در این میان قطعا گروهی احساس فقر می‌کرند. من کودکان و نوجوانانی را دیدم که به خاطر اینکه والدین‌شان فقط سالی یک میلیون تومان شهریه مدرسه می‌دهند و آن‌ها را به مدارسی با شهریه چند میلیونی نمی‌فرستند احساس نارضایتی می‌کردند. طبیعتا به همین میزان پدر و مادرانی یافت می‌شدند که به دلیل ناتوانی مالی از تقبل چنین هزینه‌هایی در برابر فرزندانشان احساس شرم می‌کردند. در دوران کودکی من، نه پدر و مادرها اینقدر شرمگین بودند و نه بچه‌ها بر اساس نرخ شهریه‌هایشان طبقه بندی می‌شدند. اما حتی همان کودکان دهه شصتی که در دوران کودکی خود کمتر «احساس فقر» می‌کردند، در دوران بزرگ‌سالی و ای بسا در شرایطی که وضعیت مالی خودشان به مراتب بهتر شده بود، در برخورد با یک شکاف طبقاتی عجیب و ویراژ دادن خودروهایی با قیمت‌های نجومی دچار احساس فقر شدید و پیامدهای ناگوار آن شدند.
 
یک تفاوت دیگر، تفاوت چشم‌گیر در گستره رسانه‌ها بود. مثلا آن زمان فقط ما دو کانال تلویزیونی داشتیم و روزی که شبکه سه افتتاح شد یک جشن ملی به پا شده بود و همه هیجان‌زده بودند. با این حال، همان دو شبکه تلویزیونی برنامه‌هایی تولید می‌کرد که شاید مشابه آن هیچ وقت دیگر تولید نشد. «مدرسه موش‌ها» و «بازم مدرسه‌ام دیر شد» دو نمونه موفق از تولیدات داخلی بودند که من الآن به خاطر دارم. حتی کارتون‌های خارجی هم که پخش می‌شدند برای همیشه در ذهن‌ها ماندگار شدند. «پسر شجاع»، «حنا دختری در مزرعه»، «خانواده دکتر ارنست»، «مهاجران»، «بنر»، «هاج زنبور عسل» و شمار زیادی از کارتون‌هایی که حالا که مرورشان می‌کنم به نظرم می‌رسد همه «هدفمند» بودند. همه داشتند به نسلی که پرورده جنگ و قحطی بود راه رسم «تلاش و سخت‌کوشی» را می‌آموختند، به همین دلیل برای همیشه در اذهان کودکان آن نسل ماندگار شدند.
 
بعدها من با نسل جدیدی از محصولات کودکان آشنا شدم که تنها هدفشان «سرگرم» کردن بود. سال‌های سال است که هیچ برنامه‌ای در میان کودکان ایرانی فراگیر نمی‌شود و هیچ کارتون مشترکی این نسل جدید را به هم پی‌وند نمی‌زند. معدود تولیدات فراگیری همچون «کلاه قرمزی» به درستی از فهرست برنامه‌های کودک خارج شده‌اند و مخاطب‌شان بیشتر جوانان و بزرگ‌سالان کنونی است که همراهان قدیمی سال‌های پیش این مجموعه هستند. کودکان این نسل عادت کرده‌اند با مجموعه‌ای از کارتون‌های ماهواره‌ای یا نسخه‌های دوبله شده کارتون‌های هالیوودی خودشان را سرگرم کنند که تهیه و تدوین آن‌ها معمولا با هیچ نظارت کارشناسانه‌ای مواجه نیست و خانواده‌ها هم از کنترل محتوای آن‌ها عاجز هستند.
 
حتی در بخش بزرگ‌سالان هم هنوز می‌توان ادعا کرد که ماندگارترین محصولات تلویزیونی به همان دهه تعلق دارد. سریال‌های «سلطان و شبان»، «هزار دستان»، «میرزاکوچک‌خان»، «سربداران»، «بوعلی‌سینا»، «دلیران تنگستان» و «آینه» شاید هیچ گاه دیگر تکرار نشدند و بجز معدودی از ساخته‌های دهه هفتاد، هیچ وقت دیگر سریال‌هایی به آن خوش‌ساختی از تلویزیون پخش نشد و افت کیفیت در رسانه «ملی» به چنان ابتذالی رسید که مخاطب ایرانی به مجموعه‌هایی سخیف و سطح پایین و بی‌ارزش همچون محصولات شبکه «فارسی1» روی بیاورد. (یعنی اینجا حتی ذایقه مردم هم متناسب با کیفیت محصولات افت کرد!)
 
خلاصه ماجرا اینکه دهه شصتی‌های این کشور همه فرصت کمابیش برابری برای تحصیل داشتند. امکانات کم ‌بود، اما دست‌کم تبعیض‌ها تا بدین حد به چشم نمی‌آمد. سهمیه‌هایی که در نظر گرفته می‌شد تا حدودی ناعدالتی در توزیع امکانات را پوشش می‌داد و دست‌کم شرایطی را ایجاد می‌کرد که مثلا طبقه ثروت‌مند دانشگاه‌های برتر را قبضه نکند. (حالا یک سری به دانشگاه‌های برتر تهران بزنید و فقط با مشاهده خودروهای لوکسی که اطراف دانشگاه پارک شده، یا با شمار آمار رو به کاهش دانشجویان شهرستان‌های کوچک تخمین بزنید که امکان تحصیل در این کشور چگونه در حال بدل شدن به یک رانت ویژه طبقات مرفه است) متاسفانه با روند کنونی جریانات سیاسی کشور به نظر نمی‌رسد که حتی دورنمای مناسبی برای توقف این روند وجود داشته باشد. بدین ترتیب شاید بتوان ادعا کرد «دهه شصتی‌ها» احتمالا آخرین نسلی بودند که می‌توانستند به فرصت‌های برابر برای رشد و پیش‌رفت امیدوار باشند.

منبع : سایت مجمع دیوانگان


یکشنبه 22 اردیبهشت 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

اطلاعیه خاتمی و شورای اصلاح طلبان: از "هاشمی" حمایت همه جانبه می کنیم



پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : 

شورای مشورتی اصلاح طلبان در اطلاعیه ای ، از آیت الله هاشمی رفسنجانی حمایت کرد.

به گزارش سرویس سیاسی انتخاب ؛ در این اطلاعیه آمده است:

جلسه امروز شورای مشورتی اصلاح طلبان با حضور سید محمد خاتمی به منظور بررسی آخرین تحولات انتخابات ریاست جمهوری تشکیل شد.

این شورا ضمن ابراز خوشوقتی فراوان از ورود جناب آقای هاشمی رفسنجانی به عرصه انتخابات، این اقدام فداکارانه را فرصتی ملی و فراجناحی دانسته و آمادگی شخصیت ها و گروه های اصلاح طلب را  در حمایت همه جانبه از ایشان اعلام می دارد.

از همه نیروهایی که خیر کشور و انقلاب اسلامی را می خواهند نیز انتظار دارد فارغ از وابستگی های جناحی با هماهنگی کامل با ستاد انتخاباتی ایشان توان خود را برای خلق حماسه ای دیگر برای مقابله با بحران ها و تنگناهای موجود کشور به کار گیرند.


دوشنبه 16 اردیبهشت 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

اس اسی خسته نباشی



بعد از یه فصل پر اضطراب استقلال قهرمان شد :) به همه ی استقلالیا تبریک می گم.لنگیا هم ناراحت نباشن یه روز بالاخره قهرمان جام حذفی میشن حالا بعدش واسه لیگ برتر هم تلاش کنن ولی آسیا رو باید وایسن معجزه ای چیزی بشه :p



شنبه 31 فروردین 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

اینجا بدون تو



نوشتن را دوست دارم.اگر برای تو باشد عاشقش می شوم.زیبا می شوند تمامی جمله ها برای من که از تو می نویسم و برای تو که همه جا هستی و حضورت مرا به نوشتن زیبایی هایت وا می دارد.این روزها غبار بلند شده از لرزش این دیار زخم خورده از دروغ ها و نا مهربانی ها ، دل ما را و وجود خیلی ها را لرزانده ، در عوض همان غبار بر پرده ی چشمان آنان که باید ببینند افزوده و دیگر نه مرا می بینند نه تو را و نه ضجه های مادران و پدران سرزمینمان را.

در های و هوی آمدن یا نیامدنشان من و تو و آن عاشقی ها گم می شویم.یا شاید در ماندنی که آنقدر چهره ی این سرزمین را غبار آلوده کرده که خودشان هم می دانند به بهاری دیگر نیاز است اینبار بهاری از جنس روییدن دوباره ی سبزینه ی وجودمان که سالیانیست در جایی همین نزدیکی ها  پنهانش کرده ایم و خودمان هم از یاد برده ایم که کجا.

بیا با هم به این دیار خسته نگاه کنیم.شاید دلیل این همه رنج ، دور افتادن من از تو باشد و مهری که دلیل مهربانیمان بود.حالا که از من دوری دو رنگی ها بیشتر عذابم میدهد.انگار از یاد می برم که روزگاری هم اینجا لبخند هدیه ی تو به من و هدیه ی من به مردمان این دیار بود.

بیا واژگان را دوباره کنار هم ردیف کنیم و حرف دلمان را خودمان فریاد بزنیم.از سکوت می ترسم .این روز ها وقتی سکوت می کنم انگار کسی به جای من شروع می کند به سخن گفتن و من هم تکرارشان می کنم.تنها تو می دانی که این من نیستم که با خشم و نفرت به دنیای بیرونم نگاه می کنم و از با هم بودن دوباره ی مان می ترسم.تو بهتر از همه می دانی عشق همان چیزیست که مرا به زندگی پیوند می دهد و بدون عشق دیگر زندگی برایم معنایی ندارد.پس چگونه می توانم چشمانم را بر روی این سیاهی ها که حجابی شده اند میان من و تو ببندم و دل بدهم با این فریب که تنها ، بودن در این سیاهی به معنای همیشگی بودن حضور توست.

یادت هست دست هایی را که به سوی آسمان دراز میشد و از خدا آرامش و یا حتی سلامتی طلب می کردند؟حالا هنوز هم دست ها دراز می شود حتی به سوی آسمان ولی دیگر برای محبت نیست.به خدا برای سلامتی عزیزانشان هم نیست.مردمی که نان شبشان را محتاجند دیگر به این چیز ها نمی اندیشند.برای لقمه ای نان دستشان را به سوی آسمان که سهل است به زیر پای پست ترین انسان ها هم دراز می کنند.آنوقت تواز من می خواهی میان این همه درد باز هم عشق را از یاد نبرم؟

غروری برایم نمی ماند وقتی دست پینه بسته ی پدری را می بینم که حالا دیگر از خستگی تنها نای دراز شدن به سمت دیگران را دارد.دلم می گیرد.لبخند بعد از تو مرد.اینجا دیگر جایی برای من و تو و عاشقی هایمان نمانده است.بیا ما دست های همدیگر را رها نکنیم.کنارم بمان.نمی دانم دست هایم را که رها کنی به کدام سوی دراز می شوند ...

 



چهارشنبه 14 فروردین 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

خیال




دوش از بهانه های دلم خسته شد دلش
یعنی خیال بود که وابسته شد دلش
راه نجات من از این فضای سرد
یک آشیانه کنج دلش ... بسته شد دلش



یکشنبه 27 اسفند 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

بهار




تو سرمای زمستون باز دلامون گرم یلدا بود
امید " باز دوباره سبز بودن " تو دل ما بود
نزار اون سرو سبز ما توی فصل بهارم باز
تو کنچ باغچه ی خونه بفهمن که چه تنها بود



یکشنبه 20 اسفند 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

اتفاق خوب




جاتون خالی چند روز پیش عروسی یکی از دوستان بود رفتیم.عکس من و آقا دوماد رو میزارم که هم مطلب جدید گذاشته باشم  و هم باز مطلب جدید گذاشته باشم :)



دوشنبه 9 بهمن 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

یک روز از زندگی من.نترس با من همراه شو



می خواهم از روزمره گی هایم بنویسم برایتان.سلام نمی کنم بی مقدمه آغاز می کنم.صبح ها دیر بیدار می شوم دلیلش را در خاطرات نانوشته ی روز های قبل باید جستجو کنی.مهم اینست که امروز دیر شروع شد شبیه دیروز.صبحانه برایم تعریف نمی شود.من صبحانه ی سرد دوست ندارم چون مرا یاد سردی برخی انسان های دور و برم می اندازد که هر چه داری باید به پایشان بگذاری تا شاید کمی یخشان وا شود.صبحانه ی گرم هم گیر منی که صبحم از دمدمه های ظهر دیگر آدمیان آغاز می شود نمی آید پس تنها راه خالی نبودن عریضه ام من باب صبحانه همین چند دانه تخم مرغی بود که محض خالی نبودن عریضه ی دیروزم من باب شام صرف شد.

حالا می فهمی چرا زیبایی صبح برایم بی معناست؟چون من بیشتر روشنای ظهر را درک کرده ام.می دانی این قسمت خاطرات را با بی میلی خاصی می نویسم آخر غذای سلف دانشگاه را هر جور هم که نگاه کنی نمی شود تصویر سازی قشنگی از آن بیرون آورد.بگذریم.این روز ها همه ی شهر در تب و تاب جشنواره ی تئاتر فجر هستند و از آنجا که برای هیچ تئاتری بلیط رزرو نکرده ام پس بگذار ژست روشنفکری بگیرم و در فاز تحریم برآیم.هر چند اگر وزارت ارشاد در راستای جذب حداکثری و شکستن این تحریم از جانب من قدری بلیط به من هدیه دهد با بزرگواری این پیشنهادشان را قبول می کنم ولی چه فایده که مسئولین انگار قصد سازش با من منتقد را ندارند.پس تئاتر را بی خیال می شویم.

یک روز طولانی در پیش دارم.تمرکزم را از دست می دهم وقتی به درس و دانشگاه فکر می کنم.من هیچوقت آدم مناسبی برای حساب و هندسه نبوده ام ولی از بخت بد ، تا آخر زندگی ام باید از شیرینی ریاضیات سخن اجباری بگویم تا حداقل کم نیاوریم جلوی برادران و خواهرانمان در رشته های پزشکی و علوم انسانی.بگذار یادشان برود که بارها به خودشان هم گفته ام که اگر درد نان نبود چه بسا الان به جای رشته ی عجیب و غریب هوا فضا داشتیم علوم منحرف انسانی می خواندیم آن هم از نوع بی شرمانه ی سیاسی اش.

این اساتید از خدا بی خبر روزها ما را در منجلاب جزوه ها و پروژه های نامفهومشان غرق می کنند و شبها با کابوس مشروطی و نمرات درخشان محتمل ما را بازی می دهند.حسرت یک روز بی دغدغه به دلم مانده است.حالا خدا را شکر که در این منجلاب تنها نیستم و دوستانی دارم که مثل کوه رو در روی هم ایستاده ایم و پژواک نالیدن هایمان را به هم هدیه می دهیم.از برادر بزرگوارمان "هیچکس" نمی گذرم اگر طبق قولی که به ما داده است یک روز خوب نیاید.آخر من به امید همین روز خوب کذایی دارم گند می زنم به این روز هایم.

یک برادر بزرگوار دیگری هم داریم به نام "دکستر" که گویی از خدا بیخبرانی او را فیلم کرده اند و به اسم سریال ، تمام قتل های از روی انسان دوستی اش را هر هفته دارند از شبکه های معلوم الحال ماهواره پخش می کنند.از شما چه پنهان برخی از ساعتها را پای سریال مذکور می نشینم و برای برادر رنجورمان دکستر غصه می خورم.خداوند عاقبت بخیر بگرداند او را و ما را.

تا چشم روی هم میگذارم شب شده و من هنوز هیچ کار مفیدی انجام نداده ام.راستش قسمت مربوط به عصر دلگیر را بگذارید سخنی درباره اش ننویسم آخر می دانید گلاب به رویتان من قدری احساساتی هستم پس به بزرگواری خودتان احساساتم را بر من ببخشید.فرض کنید تمام عصر را توی اتاق تنها نشسته بودم با دنیایی از دلتنگی و خاطرات روزهای خوش نه چندان دور را مرور می کردم تا شاید دل صاب مرده را قدری آرام کنم و به عبارتی فریبش دهم تا از یاد ببرد قدری بس طولانیست که موجود عجیب الخلقه ای به نام دلدار را زیارت نکرده است.

کجای کار بودیم؟آها یکهو شب شده است.یاد برخی فیلم ها توی تلوزیون ملی خودمان می افتم که قسمتی از فیلم انگار به طور خودجوش حذف شده است توسط مسئول کل امور سانسور در صدا و سیما.ولی خداوکیلی عجب حالی می کند این خیر ندیده همه ی صحنه ها را خودش می بیند به ما که می رسد حذفشان می کند.البته خدا خیرش دهد ما را از دست دسیسه های شیطان نجات می دهد.

شام هم خودش معضلیست.اگر به امید شام دانشگاه باشم باید تمام شب را در خوابگاه بمانم تا از سفره ی آن ارتزاق کنم ولی کور خوانده مسئول برنامه ریزی سلف . من باید بروم تمرین تیاتر.اعتصاب غذا می کنم.اصلا هم این اعتصاب عذای من سیاسی و یا بدتر ازروی نداشتن غذا نیست بحر قدری مکاشفت است دوست من.همچین عارفی هستم برای خودم.

زیاد شد و خواندنش از حوصله ی دوستان خارج می رود و از آنجا که متن بی مخاطب پشیزی هم ارزش ندارد شاید بقیه اش را در فرصتی دیگر بنویسم اگر عمری بود و حوصله ای.




( تعداد کل صفحات: 4 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]