تبلیغات
جزیره ی کاغذی - یک روز از زندگی من.نترس با من همراه شو

شارژ ایرانسل

فال حافظ

من برای بودنم دلیلی ندارم ولی برای چگونه بودنم چرا ...
 

دوشنبه 9 بهمن 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

یک روز از زندگی من.نترس با من همراه شو



می خواهم از روزمره گی هایم بنویسم برایتان.سلام نمی کنم بی مقدمه آغاز می کنم.صبح ها دیر بیدار می شوم دلیلش را در خاطرات نانوشته ی روز های قبل باید جستجو کنی.مهم اینست که امروز دیر شروع شد شبیه دیروز.صبحانه برایم تعریف نمی شود.من صبحانه ی سرد دوست ندارم چون مرا یاد سردی برخی انسان های دور و برم می اندازد که هر چه داری باید به پایشان بگذاری تا شاید کمی یخشان وا شود.صبحانه ی گرم هم گیر منی که صبحم از دمدمه های ظهر دیگر آدمیان آغاز می شود نمی آید پس تنها راه خالی نبودن عریضه ام من باب صبحانه همین چند دانه تخم مرغی بود که محض خالی نبودن عریضه ی دیروزم من باب شام صرف شد.

حالا می فهمی چرا زیبایی صبح برایم بی معناست؟چون من بیشتر روشنای ظهر را درک کرده ام.می دانی این قسمت خاطرات را با بی میلی خاصی می نویسم آخر غذای سلف دانشگاه را هر جور هم که نگاه کنی نمی شود تصویر سازی قشنگی از آن بیرون آورد.بگذریم.این روز ها همه ی شهر در تب و تاب جشنواره ی تئاتر فجر هستند و از آنجا که برای هیچ تئاتری بلیط رزرو نکرده ام پس بگذار ژست روشنفکری بگیرم و در فاز تحریم برآیم.هر چند اگر وزارت ارشاد در راستای جذب حداکثری و شکستن این تحریم از جانب من قدری بلیط به من هدیه دهد با بزرگواری این پیشنهادشان را قبول می کنم ولی چه فایده که مسئولین انگار قصد سازش با من منتقد را ندارند.پس تئاتر را بی خیال می شویم.

یک روز طولانی در پیش دارم.تمرکزم را از دست می دهم وقتی به درس و دانشگاه فکر می کنم.من هیچوقت آدم مناسبی برای حساب و هندسه نبوده ام ولی از بخت بد ، تا آخر زندگی ام باید از شیرینی ریاضیات سخن اجباری بگویم تا حداقل کم نیاوریم جلوی برادران و خواهرانمان در رشته های پزشکی و علوم انسانی.بگذار یادشان برود که بارها به خودشان هم گفته ام که اگر درد نان نبود چه بسا الان به جای رشته ی عجیب و غریب هوا فضا داشتیم علوم منحرف انسانی می خواندیم آن هم از نوع بی شرمانه ی سیاسی اش.

این اساتید از خدا بی خبر روزها ما را در منجلاب جزوه ها و پروژه های نامفهومشان غرق می کنند و شبها با کابوس مشروطی و نمرات درخشان محتمل ما را بازی می دهند.حسرت یک روز بی دغدغه به دلم مانده است.حالا خدا را شکر که در این منجلاب تنها نیستم و دوستانی دارم که مثل کوه رو در روی هم ایستاده ایم و پژواک نالیدن هایمان را به هم هدیه می دهیم.از برادر بزرگوارمان "هیچکس" نمی گذرم اگر طبق قولی که به ما داده است یک روز خوب نیاید.آخر من به امید همین روز خوب کذایی دارم گند می زنم به این روز هایم.

یک برادر بزرگوار دیگری هم داریم به نام "دکستر" که گویی از خدا بیخبرانی او را فیلم کرده اند و به اسم سریال ، تمام قتل های از روی انسان دوستی اش را هر هفته دارند از شبکه های معلوم الحال ماهواره پخش می کنند.از شما چه پنهان برخی از ساعتها را پای سریال مذکور می نشینم و برای برادر رنجورمان دکستر غصه می خورم.خداوند عاقبت بخیر بگرداند او را و ما را.

تا چشم روی هم میگذارم شب شده و من هنوز هیچ کار مفیدی انجام نداده ام.راستش قسمت مربوط به عصر دلگیر را بگذارید سخنی درباره اش ننویسم آخر می دانید گلاب به رویتان من قدری احساساتی هستم پس به بزرگواری خودتان احساساتم را بر من ببخشید.فرض کنید تمام عصر را توی اتاق تنها نشسته بودم با دنیایی از دلتنگی و خاطرات روزهای خوش نه چندان دور را مرور می کردم تا شاید دل صاب مرده را قدری آرام کنم و به عبارتی فریبش دهم تا از یاد ببرد قدری بس طولانیست که موجود عجیب الخلقه ای به نام دلدار را زیارت نکرده است.

کجای کار بودیم؟آها یکهو شب شده است.یاد برخی فیلم ها توی تلوزیون ملی خودمان می افتم که قسمتی از فیلم انگار به طور خودجوش حذف شده است توسط مسئول کل امور سانسور در صدا و سیما.ولی خداوکیلی عجب حالی می کند این خیر ندیده همه ی صحنه ها را خودش می بیند به ما که می رسد حذفشان می کند.البته خدا خیرش دهد ما را از دست دسیسه های شیطان نجات می دهد.

شام هم خودش معضلیست.اگر به امید شام دانشگاه باشم باید تمام شب را در خوابگاه بمانم تا از سفره ی آن ارتزاق کنم ولی کور خوانده مسئول برنامه ریزی سلف . من باید بروم تمرین تیاتر.اعتصاب غذا می کنم.اصلا هم این اعتصاب عذای من سیاسی و یا بدتر ازروی نداشتن غذا نیست بحر قدری مکاشفت است دوست من.همچین عارفی هستم برای خودم.

زیاد شد و خواندنش از حوصله ی دوستان خارج می رود و از آنجا که متن بی مخاطب پشیزی هم ارزش ندارد شاید بقیه اش را در فرصتی دیگر بنویسم اگر عمری بود و حوصله ای.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How can you get taller in a week? یکشنبه 26 شهریور 1396 10:58 ب.ظ
Hi there to every body, it's my first visit of this webpage; this blog includes amazing and truly good stuff in support of readers.
How do you grow? دوشنبه 16 مرداد 1396 10:11 ب.ظ
Very nice post. I simply stumbled upon your weblog and wished to mention that I have
really enjoyed browsing your weblog posts. In any case I will be
subscribing for your feed and I'm hoping you write
again very soon!
http://nanciebenoffa.jimdo.com/2015/06/28/hammer-toe-correction-surgery-practice پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:35 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wished to say that I've
truly enjoyed browsing your blog posts. In any case I will be subscribing to your feed and I hope you write again very
soon!
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 02:19 ب.ظ
You can certainly see your skills in the work
you write. The sector hopes for more passionate writers such as you who aren't afraid to say how they believe.
At all times follow your heart.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 03:35 ق.ظ
I all the time used to study post in news papers but now as I am a user
of internet therefore from now I am using net for content, thanks to web.
حمیدرضارمضانی یکشنبه 8 دی 1392 12:47 ق.ظ
در گفتار وبیان:
برای لمس موضوع وجذب خواننده بایدگفتار بی تعارف باشدومعمولا این حس انی است مرحوم حسین پناهی وصادق هدایت در این زمینه بسیار قوی بودند
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
مرسی از نقدتون کاش یکم موضوع رو بازتر می کردین که بیشتر استفاده کنم
از نقد دوستان همیشه خوشحال میشم
حمیدرضارمضانی چهارشنبه 4 دی 1392 01:30 ق.ظ
چطووووووووووورییییییین؟ماارادت داریم خوب بود ولی صراحت نداشت
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
مرسی
صراحت تو چه زمینه ای ؟ :)
ثریا جمعه 18 اسفند 1391 06:39 ب.ظ
په سید اسماعیل ربانی سیچه خوته آپ تو دیت (!!!)نیکنی؟ رهتی یه و کوچو دیه نیسی تو؟
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
خودم هم ناراحتم از این موضوع ولی هر کاری میکنم وقت نمی کنم :( همه ی تلاشمو می کنم
دختر خوب سه شنبه 8 اسفند 1391 01:37 ق.ظ
سلام.ولی بهرحال غذای سلف دانشگاه تهران از بقیه بهتره!بعضی دوستان ادعا دارن غذاش با غذای رستوران برابری میکنه.
جالب نوشتین!
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
سلام
آره غذای دانشگاه تهران از چند تا از دانشگاها که من خبر دارم باز بهتره
مرسی لطف دارین
دارتانیان جمعه 4 اسفند 1391 12:16 ب.ظ
منتظر پست جدیدیم.
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
مسافرت بودم به زودی یه پست جدید میزارم
مرسی از توجهتون
پاییز سه شنبه 24 بهمن 1391 04:54 ب.ظ
قالب جدید تبریک میگم
ایشالا به پای هم پیرشین
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
عجبا :)
مرسی
رشید یکشنبه 22 بهمن 1391 06:53 ب.ظ
:) :) (آخر غذای سلف دانشگاه را هر جور هم که نگاه کنی نمی شود تصویر سازی قشنگی از آن بیرون آورد)
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
:)
گمنام یکشنبه 22 بهمن 1391 01:45 ب.ظ
مرسی خوبم
راستش واقعیتونوشتین دردیه خوابگاهی روفقط کسی میفهمه که خودش خوابگاهی باشه
بااین وضع گرونی که هست نمیشه خودمون هم غذادرست کنیم بعدم کی حوصله ی غذادرست کردن تو خوابگاهوداره
گمنام یکشنبه 22 بهمن 1391 01:12 ب.ظ
سلام آقااسماعیل خوبی؟
من یه کم امیدداشتم با خوندن متن شماکلاناامیدشدم آخه ماهم خوابگاهی هستیم بااین توصیفای شماازخوابگاه وغذاش دیگه همون یه ذره میلی که به غذاداشتیموازدست دادیم
مرسی جالب بود
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
سلام مرسی
شما خوبین؟
قصدم همراهی بود نه نا امید کردن :)
کیهان دوشنبه 16 بهمن 1391 10:49 ق.ظ
شخصی تب داشت، دو تا حکیم باشی بالای سر او حاضر شدند و هر دو با هم دست زیر پتو بردند تا نبض بیمار تب دار را بگیرند و بعد با هم اعلام کردند که حال بیمار وخیم است. بیمار گفت فلان فلان شده‌ها، شما زیر پتو نبض یکدیگر را گرفته اید!
ssl یکشنبه 15 بهمن 1391 08:04 ق.ظ
پیرزنه سرخیابون داشت میگفت: تاکسی،دربست نمازجمعه تاکسی وایمیسته میگه:کجامیری مادر؟پیرزنه میگه نماز جمعه،راننده تاکسیه میگه: مادرامروزسه شنبه س پیرزنه میگه:وای!دیدی دیشب حاجی گولم زد!!!! :| :))
پاییز پنجشنبه 12 بهمن 1391 03:02 ب.ظ
دقت کردی وقتی بحث درس ومشق میادوسط همه روناامیدمیکنی حتی خودتو بعدش همه روهم می پاسی؟کردی یانکردی؟ها؟زودبگو فک نکن...
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
فعلا یکی از نمره ها رو زده شدم نمره ی دوم کلاس اونم تو درس ریاضیات مهندسی پیشرفته :p
از گاریسا سه شنبه 10 بهمن 1391 09:06 ب.ظ
زندگیمون شده مثله کنکورها و آزمون استخدامی هایی که هیچی بلد نبودیم،اما مجبور بودیم تا آخر جلسه بشینیم!
به همون پوچی،به همون رخوت..

یه نکته: در جواب نظر قبلی اسی خوان انگار ما رو گوسپند فرض کردی! خوشم نیمود، کمی دقت کن در جوابات. من همونی هستم که هم نظر مربوط به پست می زارم هم غیرمربوط
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
مگه من چی گفتم که بهتون برخورد؟ این که گفتم بچه ها واسه خودشون دنیای جالبی دارن؟ من نشنیدم درباره ی گوسپند ها به کارش ببرن.من همیشه گفتم نظرات بچه ها رو واقعا دوس دارم مگر وقتایی که احساس می کنم بعضی دارن به بقیه توهین می کنن
تنهاتر از تنها سه شنبه 10 بهمن 1391 02:01 ب.ظ
سلام،وبتون بسیار بسیار جالبه.
اما خداییش 80%( نظرات )مطالب شما به بحث و جدل و دعوا همرا شده.
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
نظر لطفتونه
واسه نظرا من دست بچه ها رو باز گذاشتم اینا هم واسه خودشون دنیای جالبی دارن :)
میم میم سه شنبه 10 بهمن 1391 04:34 ق.ظ
تند نرو، این چیه نوشتی؟؟؟
بسا الان به جای رشته ی عجیب و غریب هوا فضا داشتیم علوم منحرف انسانی می خواندیم...

شما هم؟؟
مگه نیای سوق!!!
...
شوخی کردم چرا چشات خیس شده مهندس جان..
متوجه شدی این روزا یه ویروس جدیدی از نوع خواب و تنبلی همه رو گرفتار خودش کرده؟؟
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
دکتر جان زبان به کنایه گرداندیم :) والا همین علوم منحرفه ی انسانی را به علوم دیگر ترجیح می دهیم :)
گشتاپو دوشنبه 9 بهمن 1391 10:35 ق.ظ
خیلی قشنگه زندگی مزخرف دانشجویی
قبلا اینجوری نبودی اسی جون
یادمه توشیلنگ آب میخوردی...
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
الان مگه چجوری ام؟
دارتانیان دوشنبه 9 بهمن 1391 09:29 ق.ظ
سیاست، عشق، احساس نومیدی و همزمان احساس امیدوارانه ای به امیدواری همه در مخیله ی شریفتان رژه می رود.
کمی از تعداد هنگ های رژه رونده می شود کاست با این تفکر که (all of you shut up, I am a man, I can decide for myself) یک لحظه و فقط یک لحظه را برای دیگران زندگی نکن و برای خودت و فقط برای خودت زندگی کن.
و فراموش نکن خلاقیت همیشه به دنبال خود پول می آورد و آرامش، پس اگه واقعا دوست داری چیزهای دیگری را، راه باز است و فرصت نیز بسیار، از علوم منحرفه گرفته تا تیاتر و ...
بدرود. دارتانیان
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
نظرت خیلی واسم جالبه :)
مرسی که وقت گذاشتی
عاشق یک لحظه نگاهت دوشنبه 9 بهمن 1391 06:07 ق.ظ


من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور؛

در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و

تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛

و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد.

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛

یا آن دلی که من برایش می زییستم، سرد و بارانی است.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر