تبلیغات
جزیره ی کاغذی - داستان امیدی که زنده شد

شارژ ایرانسل

فال حافظ

من برای بودنم دلیلی ندارم ولی برای چگونه بودنم چرا ...
 

یکشنبه 26 خرداد 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

داستان امیدی که زنده شد



ناظر صندوقی در یکی از جنوبی ترین نقاط شهر بودم"دبستان شهید محلاتی" می گویند که از قدیمی ترین مدارس شهر تهران هست و منطقه ی اطراف آن معروف بود به یکی از پایگاه های گفتمان سوم تیر.برای وصف فضای فرهنگی حاکم بر شعبه همین بس که دو صندوق گذاشته بودند یکی برای خواهران و یکی برای برادران.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.نماینده ی کاندیداها فقط من بودم و خانمی دیگر که نماینده ی آقای جلیلی بود.همه ی نیرو های اجرایی از حامیان جلیلی بودند و حمایتشان را پنهان نمی کردند.احساس غریبی داشتم.پوشش و ادبیات مردم فضای غریبی را برایم تصور می کرد.بچه ها که تماس می گرفتند می گفتم روی این صندوق حسابی باز نکنید.روی کارتم نوشته بود "نماینده ی حسن روحانی" و این خود کافی بود تا من یک طرف باشم و تمامی نیرو های شعبه از نماینده ی فرماندار تا نماینده ی شورای نگهبان تا ناظرین همه طرفی دیگر.آنجا مرا آقای چیز نماینده ی آقای بوق خطاب می کردند با غروری ناشی از قدرتی که 8 سال بدون چون و چرا در دستانشان بود غافل از اینکه من افتخار می کردم به آقای چیز بودن.
از کنار صف مردم که رد می شدم بعضی ها با کنجکاوی نوشته ی روی کارتم را می خواندند و زیباترین لحظات زمانی رقم می خورد که برخی با دیدن اسم آقای روحانی لبخندی هر چند با ترس و پنهانی تقدیمم می کردند و این خود انگیزه ای بود برای ادامه دادن.رییس شعبه مدیر دبستان بود.وقتی برای شارژ موبایلم به دفتر مدرسه رفتم برخورد بسیار گرمی با من داشت و تحلیل مرا از شرایط می پرسید ولی می گفت از مردم این محله انتظاری نداشته باش و امید واهی به خودت نده.این اطمینانشان از پیروزی جلیلی دیگر داشت به من هم القا می شد به گونه ای که خودم را داشتم راضی می کردم که در این شعبه آرای آقای روحانی و آقای غرضی یکسان باشد.
هر چه به غروب نزدیک می شدیم تو گویی به جای تیره شدن ، فضا برای من روشن تر می شد.تعداد لبخند ها بیشتر و بیشتر می شد.بعضی ها حتی بی واهمه برگ رایشان را نشانم می دادند و  نام حسن روحانی را بلند فریاد می زدند.ولی مسئولان صندوق آنقدر به پیروزی خود ایمان داشتند که لبخندی از جنس عاقل اتدر سفیهش را پاسخ می گفتند.بی انصافیست این نکته را نگویم که ناظران و مسئولان اجرایی با وسواس بسیاری بر روند انتخابات نظارت می کردند که هیچ رایی جابجا نشود و این شاید از معدود نکانت مثبت آنروز برای من بود.تمدید شدن مهلت انتخابات برایشان ناخوشایند بود.تو گویی خودشان هم فهمیده بودند که همفکرانشان همان هایی بودن که تا ظهر بر حسب وظیفه ی شرعیشان پای صندوق آمده بودن و بقیه بیشتر مردم عادی هستند با سلایق گوناگون.
بالاخره انتظار به سر رسید و هنگام شمارش آرا فرا رسید.خوشحال بودند و به حالت شوخی به من می گفتند که تو برو می خواهیم تقلب کنیم و فاه قاه می خندیدند.
تعجب از تمام وجودم می بارید.باورش برایم سخت بود.انتظارش را داشتم که حسن روحانی رای بالایی داشته باشد به نسبت انتظاراتم ولی اصلن فکرش را نمی کردم در همچنین صندوقی اول شود.باورشان نمی شد و 3 بار کل آرا را باز شماری کردند.ولی درست بود.ترس عجیبی تمام وجودشان را گرفته بود.دیگر آن خنده ها و نگاه های پیروزمندانه جای خودشان را به ترس و نا امیدی داده بودند.در صندوق برادرانه !! روحانی اول قالیباف دوم و جلیلی سوم شده بود.با نگرانی از هم سراغ آمار صندوق خواهرانه !! را می گرفتند.آنجا هم روحانی اول شده بود ولی جلیلی دوم.بهت زده همدیگر را نگاه می کردند.یک نفر بلند داد زد مسجد ها را بپرسید بله مسجد ها مهم ترند.
"الو ... تمام اعضای صورتش مچاله شد.باورش نمی شد حرف های آن طرف گوشی.با ناامیدی می گفت مسجد زینبیه دیگر چرا.مطمئنی؟ آنجا که احمدی نژاد با اختلاف خیلی زیاد اول شده بود."
تماس پشت تماس و با هر مکالمه بر شدت ناامیدی آنها اضافه می شد و من پیروزمندانه به آنها نگاه می کردم.زانوی غم بغل گرفته بودند و باورشان نمیشد که 8 سال قدرت بی حد و مرزشان بر باد رفت.قرار شده بود که آرای صندوق ها را با سامانه ی اس مسی به ستاد روحانی اطلاع بدهیم و سامانه از کار افتاده بود و اس مس ها دلیور نمی د.خوشبختانه ستاد فکر اینجا را هم کرده بود و یک شماره ی 4 رقمی هم داده بود که در صورت بروز مشکل با آن تماس بگیریم.آمار صندوق را که اعلام کردم تایید کردند که سامانه قطع شده است.
با کنجکاوی سراغ صندوق خواهرانه رفتم تا آمار دقیق آنجا را نیز به ستاد اعلام کنم.گفتند فقط آرای نماینده ی خودتان را می توانی ببینی ولی من از روی فرم اصلی همه ی آمار را یادداشت کردم که با عصبانیت سر من داد می کشیدند و می گفتند برای این تخلفت گزارشت را می دهیم.کارت نظارتم را گرفتند ولی من آمار را به حافظه سپرده بودم که اگر کاعذ را گرفتند از یاد نبرم.با وساطت رییس صندوق بیخیال ما شدند و من رفتن را بر ماندن ترجیح دادم و بعد از امضای صورت جلسه قید همراهی صندوق تا فرمانداری را زدم.نصف شب بود و برق های کل منطقه به یکباره قطع شده بود.فکر کنم دلیلش بیداری همه ی مردم شهر و  روشن بودن تمام تلویزیون ها و ماهواره ها بود که با نگرانی و کنجکاوی اخبار انتخابات را دنبال می کردند.
به هر بدبختی بود خودم را به خانه رساندم.قرار بود ساعت 2 اولین آمار را اعلام کنند که نشد.ساعت 4 هم خبری نشد.از فرط خستگی خوابم برد.ولی از شدت نگرانی هر چند وقت یکبار از خواب می پریدم و سراغ آمار را می گرفتم ولی تا صبح خبری نشد.اولین آمار را که اعلام کردند خیالم راحت شد.همه ی آمار غیر رسمی هم نشان از پیروزی حسن روحانی در مرحله ی اول داشت.جان به لبمان کردند تا عصر که وزیر کشور نتیجه ی نهایی را اعلام کرد.از شدت خوشحالی به هوا پریدیم و فریاد شوقمان گوش همه شان را کر کرد.برای شریک شدن این شادی با ملت بیرون رفتیم و شلوغی خیابان ها این شادی را دو چندان می کرد.همه خوشحال بودند و به هم تبریک می گفتند و دست تکان می دادند برای هم و غریو شادی شان بلند بود.
8 سال فشار و خفقان را تحمل کرده بودند.8 سال در تمام مسائل خصوصیشان حتی دخالت شد و حریم امنی برایشان نمانده بود.حالا داشتند نفس راحتی می کشیدند.از شدت شوق در پوست خودم نمی گنجیدم.تعداد آنقدر زیاد شده بود که هر لحظه منتظر رسیدن گاردی ها و لباس شخصی ها بودم ولی انگار روی بیرون آمدن نداشتند.
چیزی که بیش از همه مرا حیرت زده می کرد جنس شعار ها بود.بی پرده آزادی میر حسین موسوی و کروبی را فریاد می کشیدند و به حسن روحانی می فهماندند که مسئولیت سنگینی دارد.آنقدر شعار ها سبز بود که خیال می کردی میر حسین موسوی رئیس جمهور شده است.آری این میوه ی همان درخت سبزیست که میرحسین و کروبی کاشتند و مردم ایران هیچگاه اجازه ندادند این درخت سبز از پا بیافتد.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do you grow? یکشنبه 26 شهریور 1396 08:55 ب.ظ
I'm not sure why but this site is loading very slow
for me. Is anyone else having this issue or is it a issue on my end?
I'll check back later and see if the problem still exists.
How long do you grow during puberty? یکشنبه 15 مرداد 1396 01:01 ب.ظ
Every weekend i used to visit this website, for the reason that i wish
for enjoyment, as this this site conations genuinely pleasant funny data too.
madelaineurso.blogas.lt سه شنبه 6 تیر 1396 10:30 ق.ظ
I'm gone to say to my little brother, that he should also
pay a quick visit this blog on regular basis to obtain updated from most recent
information.
BHW جمعه 25 فروردین 1396 03:01 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I encounter a blog that's both educative and engaging, and let
me tell you, you've hit the nail on the head. The issue is
an issue that not enough folks are speaking intelligently about.
I'm very happy I stumbled across this in my hunt for something concerning this.
manicure شنبه 19 فروردین 1396 11:18 ب.ظ
I'm curious to find out what blog system you're using? I'm having
some small security problems with my latest blog and I would like to find
something more safe. Do you have any suggestions?
manicure شنبه 12 فروردین 1396 10:59 ب.ظ
I am really happy to glance at this weblog posts which consists of plenty of
valuable data, thanks for providing these data.
سید جمعه 11 دی 1394 10:19 ق.ظ
با سلام و عرض ادب خدمت سید اسماعیل. تازه با وبلاگت اشنا شدم، ولی حیف روزی که باید می نوشتم نظرم را وبلاگت را نمی شناختم ، با خودم گفتم دیر نشده باز هم میشه نوشت شاید این سیداسماعیل اون ته تهای دلش یه کم انصاف باشه و قضاوتی منصافانه داشته باشه. خودت نوشتی تنهایی میان اون همه طرفدار جلیلی بودی ولی جلیلی از صندوق بیرون نیامد زمانی هم می گفتند بنویس خاتمی بخوان ناطق . با انصاف خاتمی از صندوق بیرون امد. پس چطور شد دستبند سبز به دست حرمت عاشورا را نادیده گرفتی بانگ تقلب تقلب سردادید، ایا این اب به اسیاب دشمن ریختن نیست? چطور توی اون دو دور تقلب قابل قبول نبود، می دانم انصاف داری انتظار دارم منصفانه و به دور از احساسات قضاوت کنی. ولی
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
سلام سید جان
کاش میدونستم کدوم یکی از سادات عزیز هستی :)
من حرفی از تقلب نزدم فقط گفتم فضای خوبی نسبت به من وجود نداشت و اگر نبود مسئول صندوق که انصافن از اون حزب اللهی های دوس داشتنی بود معلوم نبود اون افراطیا چه بلایی سر من میاوردن. چنانچه آخر شب قصد بازداشت من رو هم داشتن و همون سید نزاشت
درباره هتک حرمت عاشورا اگه منو بشناسی و ارادت من نسبت به امام حسین و واقعه عاشورا رو اگه بدونی متوجه میشی که کلن اون اتفاقات از جانب هر کس بوده من محکوم میکنم
رضویان سوق جمعه 21 شهریور 1393 11:19 ب.ظ
می ترسم این هم همون خاتمی بشه اولش خوب بود بعد گند زد نمیدونم ولی این و میدونم از قدیم والایام این ملت واین کشور قربانی رهبران وفرماندهان بی لیاقتی بودند
یک سال گذشت ولی خوب به قول معروف جوجه رو اخر پاییز می شمارند
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
به هر حال باید تلاش کرد و به امید فردایی بهتر حرکت کنیم
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 03:39 ق.ظ
خدا را شکر !

خدا اجرت بده عجب کار خوبی کردی ؟!

خودت تنها همه ی این کار هارو کردی
حامد چهارشنبه 5 تیر 1392 05:42 ب.ظ
"نکنه این واقعا کار میکنه" روحانی رو به کلیدش بعد از برد مقابل کره.
یکشنبه 26 خرداد 1392 11:47 ب.ظ
راستی گمنامم
یکشنبه 26 خرداد 1392 11:46 ب.ظ
سلام آقااسماعیل
شهر را بنفش کرده ایم شهری که ریشه هایش سبز بوده است گلهای ارغوانی داده است ....
آغاز 4سال اصلاح طلبی را به شما تبریک عرض می نمایم
سید اسماعیل ربانی پاسخ داد:
مرسی گمنام جون :)
منم به شما تبریک می گم
سیدسجاد یکشنبه 26 خرداد 1392 06:31 ب.ظ
بله بله ... ما هم خوشحالیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر