تبلیغات
جزیره ی کاغذی - مطالب دل نوشته ها

شارژ ایرانسل

فال حافظ

من برای بودنم دلیلی ندارم ولی برای چگونه بودنم چرا ...
 

دوشنبه 4 آذر 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

دلنوشته



قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم تصورم از وبلاگ نویسی این بود که یه تریبونیه واسه اینکه آدما بیان به زبون خودشون حرف بزنن و نظرشونو درباره ی اتفاقایی که تو جامعه میفته بیان کنن و یا حتی قسمتی از روزمرگی هاشونو با بقیه به اشتراک بزارن ، یعنی یه نوع دفترچه خاطرات دیجیتال.ولی وقتی شروع کردم به نوشتن ، انگار هر کاری می کردم نمیشد به زبون ساده بنویسم.همش نگران این بودم که نکنه نوشته هام مخاطب نداشته باشه.نکنه من بنویسم و کسی خوشش نیاد.یکم طول کشید تا از این فضا بیرون بیام.درسته که دیگه اون احساسو نداشتم و محتویات نوشته هام بیشتر از تاثیرشون رو مخاطب برام مهم شد ولی مشکلی که دچارش شده بودم ادبیات نوشته هام بود.دیگه عادت کرده بودم به قلمبه سلمبه نوشتن؛به نوعی ادبیات که درسته مخاطب داشت ولی ایده آل من واسه وبلاگ نویسی نبود.دوش داشتم راحت بنویسم و همونجوری که با دوستام حرف می زنم همونطور هم با مخاطبای وبلاگم سخن بگم.دیگه خسته شدم از وسواس داشتن تو نوشتن و از اینکه درگیر لغات گنده منده بشم و واسه هر نوشته چندین ساعت وقت بزارم آخرشم اونی نشه که تو ذهنم بود.میخوام صادقانه احساسمو بیان کنم از اتفاقایی که این روزا داره تو جامعه میفته و رنگ و بوی خوبی به شهرمون داده.از موفقیت فوتبال ساحلی گرفته تا والیبالی که اونقد پرقدرت شده که کم کم داره سطح توقعمونو خععلی بالا می بره.از فوتبالی که انگار کم کم داره یه شکلی به خودش می گیره و دیگه به اندازه ی سابق خسته کننده نیست هرچند هنوز خیلی مونده تا بهش امیدوار باشیم.از مذاکراتی که چند روز بود برنامه ی خواب ما رو به هم ریخته بود یا این نگرانی که نکنه صبح از خواب بیدار بشیمو خبر ناامیدکننده ای بشنویم.دل خیلی پری دارم از دنیای سیاست.از آدمایی که احساس می کنن خیر و صلاح ما رو بهتر از خودمون می دونن.از کسایی که اخلاق واسشون فقط در حد تئوری باقی مونده و دروغ گفتن اگر در راستای منافعشون باشه هزاران توجیه و تفسیر شرعی واسش میارن.امروز همه ی روزنامه ها ابراز خوشحالی و امیدواری کردن به جز کیهان و شریعتمداری معلوم الحال که چندین ساله داره پاچه ی همه رو میگیره و انواع و اقسام تهمت ها رو به تمامی افرادی که با اون متفاوت فکر می کنن میچسبونه.نزدیک به هشت سال تفکر خودشون رو به اسم ملت ایران به خورد جامعه ی بین المللی دادن و همه ی دنیا رو به ایران بی اعتماد کردن.به اسرائیل و گروه های تندرو و جنگ طلب آمریکا همون چیزی رو ارائه دادن که لازم داشتن یعنی یه چهره ی جنگ طلب و خشن از ایران با یه عالمه تفکرات متحجرانه.حالا ظریف و تیم مذاکره کننده تو اولین گام موفق شدن یکم فضا رو بهتر کنن و رنگ و بویی از اعتماد رو اول به جامعه ی خودمون و بعد هم به جامعه ی جهانی برگردونن تا شروعی باشه بر مسیری سخت و طولانی ...
خعلی احساس بهتری دارم.واقعن احساس می کنم باهاتون درد و دل کردم.امیدوارم همیشه خبرای خوبی واسه به اشتراک گذاشتن تو آینده داشته باشیم و مسائلی که صحبت کردن دربارشون از جنس امید باشه.به امید روزی که با کلی انرژی بیام و درباره آزاد شدن میر و شیخ و زهرا رهنورد بنویسم و داد بزنم که چقدر خوشحالم.


یکشنبه 14 مهر 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

بانو ...




سلام بانوی مهربانی ها
در این روزها که احساس میان دردهامان کمی غریب افتاده است ، لبخند تو دریچه ایست به روزها و رنگ های خوب گذشته مان
مهربانی ات را کم دارد این تصویر رنگ و رو رفته ی افتاده بر آینه ی ترک خورده
بتاب
دیگر بس است تیرگی روزها
دنیا در انتظار آفتاب نگاه توست 



شنبه 31 فروردین 1392
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

اینجا بدون تو



نوشتن را دوست دارم.اگر برای تو باشد عاشقش می شوم.زیبا می شوند تمامی جمله ها برای من که از تو می نویسم و برای تو که همه جا هستی و حضورت مرا به نوشتن زیبایی هایت وا می دارد.این روزها غبار بلند شده از لرزش این دیار زخم خورده از دروغ ها و نا مهربانی ها ، دل ما را و وجود خیلی ها را لرزانده ، در عوض همان غبار بر پرده ی چشمان آنان که باید ببینند افزوده و دیگر نه مرا می بینند نه تو را و نه ضجه های مادران و پدران سرزمینمان را.

در های و هوی آمدن یا نیامدنشان من و تو و آن عاشقی ها گم می شویم.یا شاید در ماندنی که آنقدر چهره ی این سرزمین را غبار آلوده کرده که خودشان هم می دانند به بهاری دیگر نیاز است اینبار بهاری از جنس روییدن دوباره ی سبزینه ی وجودمان که سالیانیست در جایی همین نزدیکی ها  پنهانش کرده ایم و خودمان هم از یاد برده ایم که کجا.

بیا با هم به این دیار خسته نگاه کنیم.شاید دلیل این همه رنج ، دور افتادن من از تو باشد و مهری که دلیل مهربانیمان بود.حالا که از من دوری دو رنگی ها بیشتر عذابم میدهد.انگار از یاد می برم که روزگاری هم اینجا لبخند هدیه ی تو به من و هدیه ی من به مردمان این دیار بود.

بیا واژگان را دوباره کنار هم ردیف کنیم و حرف دلمان را خودمان فریاد بزنیم.از سکوت می ترسم .این روز ها وقتی سکوت می کنم انگار کسی به جای من شروع می کند به سخن گفتن و من هم تکرارشان می کنم.تنها تو می دانی که این من نیستم که با خشم و نفرت به دنیای بیرونم نگاه می کنم و از با هم بودن دوباره ی مان می ترسم.تو بهتر از همه می دانی عشق همان چیزیست که مرا به زندگی پیوند می دهد و بدون عشق دیگر زندگی برایم معنایی ندارد.پس چگونه می توانم چشمانم را بر روی این سیاهی ها که حجابی شده اند میان من و تو ببندم و دل بدهم با این فریب که تنها ، بودن در این سیاهی به معنای همیشگی بودن حضور توست.

یادت هست دست هایی را که به سوی آسمان دراز میشد و از خدا آرامش و یا حتی سلامتی طلب می کردند؟حالا هنوز هم دست ها دراز می شود حتی به سوی آسمان ولی دیگر برای محبت نیست.به خدا برای سلامتی عزیزانشان هم نیست.مردمی که نان شبشان را محتاجند دیگر به این چیز ها نمی اندیشند.برای لقمه ای نان دستشان را به سوی آسمان که سهل است به زیر پای پست ترین انسان ها هم دراز می کنند.آنوقت تواز من می خواهی میان این همه درد باز هم عشق را از یاد نبرم؟

غروری برایم نمی ماند وقتی دست پینه بسته ی پدری را می بینم که حالا دیگر از خستگی تنها نای دراز شدن به سمت دیگران را دارد.دلم می گیرد.لبخند بعد از تو مرد.اینجا دیگر جایی برای من و تو و عاشقی هایمان نمانده است.بیا ما دست های همدیگر را رها نکنیم.کنارم بمان.نمی دانم دست هایم را که رها کنی به کدام سوی دراز می شوند ...

 



جمعه 28 مهر 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

بی دیوار ...



پرنده تعبیری کلیشه ایست برای مسافری غمگین

قاصدک که روزی تمام پیام های عاشقانه را به دوش می کشید دیگر آنگونه که باید احساس را منتقل نمی کند

غروب که روزگاری وسعت تنهایی را به تصویر می کشید ...

آیینه که جای مرا در زندگی تو پر می کرد ...

و هزاران دیوار که بین خودمان ساخته ایم

چه لزومی دارد

وقتی مسافر منم

وقتی به جای نامه عشقم را به تو فریاد می زنم

وقتی تنهایی ام را خودت احساس می کنی چون تو کنارم نیستی

وقتی تمام نداشته هایم با تو پر می شود و تو زیبایی خودت را در چشمان من به تماشا می نشینی

پس بگذار قهرمان قصه ، خودمان باشیم

بی واسطه ، بی دیوار ...



پنجشنبه 27 مهر 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

برای دلتنگی هایم




بی واسطه سنگینی این نگاه های سرد را احساس میکنم.آخر هیچ کدام جای خالی نگاه شیرین و پر از احساس تو را پر نمی کند.
تو که نیستی حتی لباس هایم نیز به تنم زار می زنند.معنای بودن را از یاد می برم و غریبانه در گوشه ای کز می کنم که مباد کسی مرا از من بدزدد.
یادم باشد بیرون که می روم دلم را در جایی امن از اتاق پنهان کنم.مثلا لای کارت پستالی که برای تولدم هدیه دادی.آنجا که باشد هم خیال من راحت تر است هم دیگر احساس تنهایی نمی کند.آخر شنیده ام خیابان های این شهر شلوغ امن نیستند ولی همین که یادم می آید دلم را پیش تو گذاشته ام آرام می شوم. ،همان لای کارت پستال را می گویم که مرا یاد تو می اندازد.
دارد عشق خونک کم می شود زود به زود باید پیش تو بیایم تا مباد رنگ و روی احساس در دلم زرد شود...



دوشنبه 11 اردیبهشت 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

حرفهای نگفتنی



 

و باز می نویسم از حرف هایی که از همان آغاز انگار برای نگفتن بودند و از حرف هایی که برای نگفتن خیلی حرف ها به ناچار بر زبان میرانم.واژه واژه ی حرف های نگفته ام را دوست دارم.هر روز با خودم تکرارشان می کنم تا مباد از یاد ببرم.
از گفتنشان نمی ترسم،برای نگفتنشان دلیل دارم.راست می گویند آدم ها از چشمان هم رازهای همدیگر را می فهمند؟ :( بد شد.باید نگاهم را هم بدزدم تا حرف هایم را نبینی.
می ترسم آنقدر دلیل نگفتنم طولانی شود که همه ی رازهایم با تو به بغض بدل شوند.کاش میشد قدری از آنها را خودت پیدا کنی از میان بقچه ی سکوتی که همواره در مقابلت بر دوش می کشم.
گاهی اوقات آنقدر مخفی کردنشان برایم سخت می شود که دوست دارم داد بکشم و جار بزنم تمام خواستنت را.ولی خیلی زود بیخیال میشوم و از ترس اینکه نکند بلند بلند فکر کرده باشم و کسی صدای سکوتم را شنیده باشد موضوع بحث را عوض می کنم و از بن بستی که در آن دچار شده ام خنده ام می گیرد.
اگر روزی شنیدی که دیوانه شده ام باور نکن.هنوز دارم حرف های بی ربط می زنم تا کسی به ارتباط حرف هایم با تو شک نکند.

 



جمعه 8 اردیبهشت 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

تقابل این 2 دیوانه



 

 *چرا؟

 -چی چرا؟ باز دوباره شروع کردی؟

 *چرا نمیزاری بگم؟

 -نمیزارم چون نباید بگی

 *کی داره واسه من باید و نباید مشخص می کنه؟ کسی که هنوز تو بود و نبود زندگی خودش هم مونده؟

ولم کن تو رو خدا

 -که چی بشه؟ میخوای بگی که چی بشه؟ اگه بخواد خودش میشنوه

 *چرا نمی فهمی ؟ دارم داغون میشم.نیگه داشتن هر کلمش تو دلم یه دنیا صبر میخواد.من نمی کشم.

 -خره همه ی حرفارو که نباید زد .

 *گند بزنن به تو که همیشه واسه من حرفای گنده میزنی که منو خر کنی ولی آخرش من حرفمو میزنم

 -گند بزنن به تو که هیچوقت نفهمیدی آدما اونی نیستن که به نظر میرسن.تازه گیریم یکی بیاد و ظاهر و باطنش یکی باشه از کجا معلوم از این به بعد هم همینجوری بمونه؟

 *من که با آیندش حرفی ندارم.میخوام حرفامو به الانش بزنم.از کجا معلوم منم تو اینکه آینده میخواد چجوری باشه تاثیری نداشته باشم؟

 -ببین چند ساله ما دو تا داریم با هم جر و بحث می کنیم.والله من دیگه خسته شدم.منطق که حالیت نیست اگه بود که دیگه تو نبودی ، میشدی من.

* هیچوقت دوس نداشتمو ندارم جای تو باشم.اگه جای تو بودم که تا حالا صد دفه دق کرده بودم

- خره عقل که احساس نداره که دق کنه.توی احساس  دق میکنی

* آقا اصلا حق با تو.اصلا هر چی تو بگی.فقط تو رو خدا کمکم کن.نزار این فکر و خیالا عذابم بده.خوش به حالت که هیشکیو دوس نداریL

- کی گفته ؟ منم دوس دارم ولی هیچوقت غرورم بهم اجازه نمیده ابرازش کنم واسه همین هیچوقت هیشکی نفهمید.تازه خره من و تو که هرقدر هم با هم فرق داشته باشیم آخرش به یه جا میرسیم..پس همونیو که تو دوس داری منم درگیرشم.

* راس میگیا... .

و سالهاست این دوتا احمق (عقل و احساس) منو مسخره ی خودشون کردنو هنوز نفهمیدم آخرش باید حرفمو بزنم یا نه L

 



جمعه 18 فروردین 1391
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

ملتی یتیم ...



 

چشم باز کردم و لبخندی تصنعی دیدم از سپید پوشی که پای مرا به این دنیای تیره باز کرده بود.با دستان خود مرا به مردابی انداخته بود که خود نیز در آن دست و پا میزد.

هر چه فریاد کشیدم و گریه کردم نفهمیدند.گریه ی مرا با لبخند پاسخ می دادند و آمدنم را سپاس میگفتند غافل از اینکه گریه هایم تنها کلماتی بودند که می دانستم تا داد بکشم رهایم کنید من تحمل این همه سیاهی را ندارم...

فریبم دادند با واژگانی چون محبت مادری و آغوش گرمی که کمی مرا آرام میکرد.کم کم فراموشم شد و دل بستم به زندگی با همه ی تیرگی هایش.از یاد بردم که به اجبار آمدم.برای بودنم دلیل می تراشیدم.اسمم را که صدا می زدند با لبخند جوابشان می دادم و احساس بودنی کاذب به من دست داده بود.رفته رفته بابت هویتی که به من داده بودند سپاس گزارشان شدم.

بی درنگ پذیرفتم تمام اعتقاداتشان را به پاس اینکه بودنم را مدیون آنها هستم.زندگی برایم مفهوم دیگری را تداعی میکرد.برایم هدف مشخص می کردند به گونه ای رسیدن به آنها مغرورم می کرد...

بازی دادند مرا ...

روزها از پی هم می گذشتند و بازیگر خوبی بودم برای نقش های زندگانیم.با وسواس گام برمیداشتم تا مباد خوبی هایم انکار شوند.

ماهها پشت سر هم می گذشتند و من دیگر از زندگی لذت نمی بردم؛تنها ترس بود که مرا به جلو می کشاند و مو به مو تمام خوسته های زندگی را اجرا می کردم تا مباد به مجازاتی گرفتار شوم که روزی دامن مرا خواهد گرفت.دیگر خبری از آن محبت های ساختگی و لبخند های تصنعی هم نبود.باور کرده بودم که آمدنم دلیلی جز تکمیل چرخه ی هستی نداشت و اگر نقشم را به خوبی ایفا نکنم کل هستی پاپیچم میشوند.

دیگر توان راضی نگهداشتن افکار پر از سوال های بی جواب و مبهم را نداشتم.عصیان از درون مرا دگرگون می کرد.به هر چیزی شک می کردم و اگر جوابی برای بودنش نمی یافتم از خود دورش می ساختم.تابوهایم را شکستم.تنها چیزی که برایم ماند خودم بودم.نه اینکه خودم را باور داشته باشم.نه.قادر به حذفش نبودم.و گر نه ریشه ی تمام پریشانی هایم بود.

بهای سنگینی پرداخته بودم.تحمل این همه سختی را نداشتم.به گذشته خیره شدم تا شاید قسمتی از آن را ترمیم کنم و با خود همراه کنم به امید روزی که آرامش دوباره وجودم را در بر بگیرد.

وجدان اولین ذره از وجودم بود که با آن کنار آمدم.برایم از خوبی ها و زشتی ها سخن می گفت و تنهایی برونم را از درون پر می کرد.با آن خو گرفتم و ترمیمش کردم تا همراهم باشد در این زمانه ی پر از سوال و تردید.

تکیه گاهم خودم بودم همچون یتیمی که باید خودش را بزرگ کند و خوب و بد زندگی را نشان خودش بدهد.به اطرافم نگاه کردم تا شاید تنهایی برونم را نیز پر کنم.خیره شدم به تمامی دلقک هایی که از سیرک زندگی گریخته بودند و می خواستند سیرک خود را برپا کنند.

آری.ما همگی یتیم بودیم.با این تفاوت که بودند کسانی که خود را قیم ما می دانستند و انتظار داشتند بازیگر نقش های نمایش نامه  ی آنها باشیم.ولی این ملت یتیم حالا میخوهد خودش راه و چاه زندگیش را پیدا کند.مشکلش را که با درون خودش حل کند بیرونش را هم خواهد ساخت...



پنجشنبه 31 شهریور 1390
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

زادروز استاد



و چه بی پروا کلمات جاری می شوند و قصه ی خود را به یادگار می گذارند.تو می خوانی و می دانی.این است دلیل ماندگاری صدای دلنشینت.چه بسیار کلماتی که تنها زیبا ادا می شوند و هیچگاه نمی مانند چون با خود قصه ای ندارند و  حتی خالق بیان آهنگین آنان نیز ندانسته ادایشان می کند.

تو هیچ گاه فراموش نمی شوی زیرا هیچگاه فراموش نکردی که در کدامین لحظه از این نبرد سخت زندگانی ایستاده ای و با کدامین درد آدمیت باید هم آوا شوی.آنگاه که تشنه ی لحظه ای آرامش بودیم از آرامش خواندی.آنگاه که تاب ماندن نداشتیم از رفتن خواندی و حماسه ی رفتنمان با طنین زیبایت همیشگی شد وآنگاه که از رفتن خسته شدیم از پایان این همه دوری سخن گفتی و ما را به همدلی خواندی.

ولی افسوس که تفنگهایشان را زمین نگذاشتند و قصه ی کلماتت را باور نکردند چرا که دیگر از جنس ما نبودند.بگذار در دنیای سیاهشان همیشگی شود تیرگی روزهای تقویم پر از نفرت و اضطراب.

تو را همیشه دوست خواهم داشت چرا که می دانم صدایت همچون ندایی از آرش کمانگر همواره سهراب را از بیراهه رفتن برحذر می دارد و با تو هیچگاه گم نمیشوم.

اول مهر سالروز میلاد استاد شجریان گرامی باد.این روز را همیشه با نام استاد میشناسم.



چهارشنبه 12 مرداد 1390
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

ویرانی



 

هرزه واژه ایست که من هیچگاه با اطمینان به هیچ انسانی جرات نسبت دادن این واژه را پیدا نمیکنم حتی به زنان و دخترانی که برای امرار معاش تن فروشی می کنند.

حال خود مرتکب کدامین گناه شده ام که لیاقت آن را یافته ام که کسی مرا هرزه خطاب کند؟

کاش می دانستم در خیال آن غریبه ی آشنایی که مرا هرزه میداند چه میگذرد و من به کدامین گناه دامن خویش را آلوده به هرزگی ساخته ام؟

خسته ام از این دنیای پر از سیاهی و دروغ و تهمت ونفرت



شنبه 11 تیر 1390
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

عصیان



 

سكوت نام مستعار تمامی نداشته هایم بود اگر اینجا نبودم و هم بستر واژگانت نمی شدم.پیش از حضور تو از زمین هم می ترسیدم ولی با آمدنت تنها از آسمان می ترسم.

نور ستارگانش در شب همچون برق چشمان كودكی است كه اندیشه ی شیطنتی دیگر را در سر دارد و با به سر آمدن شب هیچ ردی از آن نمیابی جز صداقتی كه هر چند میدانی ساختگی است ولی باز تو را از عصیان بر حذر میدارد.

آنقدر از تو دنیای زیبایی ساخته ام كه خودم هم آنرا باور كرده ام.دیگر زمان انتخاب فرا رسیده است.بیش از این فریب حرفهایت را نخواهم خورد.تو و آسمان پر از رمز و رازت ارزانی همان پیامبرانی که از بس زیادند باید به فکر بهشتی دیگر برای آنان باشی.

من زمین را انتخاب می کنم تا خود پیامبر خویشتن باشم و اختیار دروغین تو را بدل به واقعیتی قابل درک کرده باشم.



سه شنبه 3 خرداد 1390
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

عقاب برای همیشه رفت...



باور نمی کنم آسمانی را که بدون پرواز مغرورانه ی عقاب به آسمان بودن خویش افتخار کند.من پس از سال ها گریستم برای کسی که هیچگاه نبودنش را حتی در خیالاتم نیز تصور نمی کردم و حال که باید با نبودنش سر کنم بغض مجالی برایم باقی نمی گذارد.










او رفت و لبخندش را برای همیشه به یادگار گذاشت.رفت و مارا با آدمیان سراسر دروغ و دو رویی تنها گذاشت.کاش با رفتنت صداقت از این دیار رخت برنبندد.


همیشه دوستت خواهم داشت.


شنبه 3 اردیبهشت 1390
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

سکوت



این روز ها سکوت از نداشتن سخن برای جاری ساختن بر زبان حکایت نمی کند.هر چه خاموش تر باشی انگار حرف های بیشتری در دل خود پنهان ساخته ای تا شاید روز مبادایی هم باشد تا تو فریاد برآوری و بغض ناشی از ماهها سکوتت را بشکنی.

اینجا همان کلبه ی تنهایی من است که قرار بود میعادگاه من و آینه باشد تا برایش بگویم از دردهای ناگفته ام.ولی این روزها سکوت را بیشتر دوست دارم.

تو که نیستی کلمات هم حوصله ی جاری شدن ندارند.

وقتی میدیدم که با وجود گذشت سال ها از با هم بودنشان همچنان نگاهشان نمادی از عشق و دوست داشتن است به گونه ای که همه ی انسان های اطرافشان را هم دربرمیگیرد به خودمان امیدوار می شدم و می گفتم پس می شود دوست داشت و عشق ورزید بی آنکه نگران تمام شدن سهمیه مان از محبت باشیم.

ولی این چند وقت که دیگر نمیبینمشان ترس رفتن و نبودن و ندیدن آزارم می دهد آخر آنقدر دوست داشتنی بودند که هیچگاه به نبودنشان فکر نمی کردم.اگر تو هم نبودی دیگر خیال می کردم شاید محبت از این دیار رخت بربسته آخر هیچ نشانه ای از آن در آدمیان این روزگار نمی بینم.

دلم برای تو و آنها تنگ شده.تو را می دانم کجایی و دلتنگ ت می شوم ولی آن ها را حتی نشانی ندارم تا بتوانم حتی حجم دلتنگیم را تخمین بزنم.

 

 



شنبه 23 بهمن 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

...




ساعت دیر زمانیست که گذار خود را از نیمه های شب فریاد زده ولی من غرق در تفکراتم صدای آنرا نشنیدم.انگار گذر زمان مفهومش را برایم از دست داده است.تنها رفیق راه من دردهایی هستند که تنهاییم در این مسیر برایم به یادگار گذاشته.هیچگاه تصورش را هم نمی کردم که دیدن دردهای دیگران دردهای خودم را از یادم ببرد.یعنی روح من آنقدر بزرگ شده است که وقتی درد مادران و پدران این سرزمین را میبینم و دردنامه هایشان را می خوانم اندوه چنان وجودم را دربربگیرد که غم تنهایی خویش را از یاد ببرم؟
انگار نه انگار که همین دیروز بود که درد دوری امان از من بریده بود و حکم غریبی که زندگانی مرا محکوم به تنهایی می کند لحظه ای فکر آشفته ام را رها نمی کرد.
نه ، اشتباه نکن معشوقه ی عزیز تر از جانم.این کلمات هیچگاه سدی در برابر عشق من به تو نخواهند بود.ولی بگذار صادقانه بگویم.کلمات مادری را خواندم که خود از بیماری غریبی رنج میبرد ولی آنچه بیشتر عذابش میداد غربتش در سرزمین مادریش بود و نگاه ترسان و خیس کودکانش که شاهد هجوم مردمانی غریب به حریم حرمت خانواده ی شان و شکسته شدن بت پدر به عنوان نماد استقامت خانواده ی به ظاهر کوچکشان بود.
درد عجیبیست که در سرزمین مادری خود احساس غربت کنی و تو را به حکم همان خداییی زمین بزنند که از دست آنها میخواهی به او پناه ببری و من تنها اشک ریختم به حرمت اشکهایش تا شاید در این حس غربتش مرا نیز شریک بداند.این اشکها هیچگاه از جنس اشکهایی نیستند که در غم دوری تو از چشمانم سرازیر شدند ولی حرمتشان کمتر از آنها نیست.
این روزها هرگاه قلم به دست می گیرم تا با کاغذ به درد و دل بنشینم اولین کلمه ای که به ذهنم خطور میکند بغض است.از بس این کلمه را به کار برده ام گویی نام مستعار من شده است.
دیگر توان نوشتن ندارم.خسته ام.تا کی نوشتن و نوشتن و نوشتن بدون هیچ سرانجامی؟ می خواهم فریاد بزنم.حق من از زندگی و از سرزمینم چیزی بیش از این بغضیست که در خلوت نوشته هایم قدرت نمایی میکند.



پنجشنبه 7 بهمن 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

احساس بودن



حس عجیبی دارم.انگار قلم نیازی به اراده ی من برای نوشتن ندارد.بی آنکه من سیاهی مدادم را بر سپیدی کاغذی بگردانم او خود تمامی تفکراتم را جار می زند انگار می داند آنقدر خسته ام که دیگر نای آن را هم ندارم که بودنم را فریاد بزنم چه برسد به چگونه بودنم.

بغضی گلویم را ازآن خویش کرده.بغضی که چندصباحیست بهانه ای شده تا تمامی غصه هایم را از زبان او جار بزنم.دیگر نه تصویر درون آینه برایم آشناست و نه چیزی به نام ادامه ی مسیر برایم قابل درک.

پس کو آن اتفاق بزرگی که هماره انتظارش را میکشیدم و سردی این روزهای زندگانیم را به امید این اتفاق تحمل میکردم.من خسته ام از این همه بودن بی دلیل.این همه سوال بی جواب که مرا هراسان می کند و تداعی میکند این تفکر غریب را که من تنها بازیگری از رویای کسی در جایی از مسیری هستم که با بیدار شدنش بودنم به پایان می رسد.کسی که در حال دیدن خوابی سراسر غصه  و اندوهی بی پایانست برای من و من چه زیبا این رویای تلخش را به تصویر می کشم.

پس اینست دلیل بودن من و دلیل تک تک لحظاتم که با اندوهی عجین شده اند و با بغضی همسفر.انگار فرصت من دارد به پایان می رسد.آری سپیدی صبح از دور نمایانگر افول من است.تنها زیبایی زندگانی من این است که اگر با سیاهی شب متولد شدم با سپیدی صبح به پایان میرسم.



دوشنبه 4 بهمن 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

حیوانیت



ایم متنی که در ادامه ی این پست میارم رو تو یکی از سایتا خوندم و بعدش واقعا حسرت خوردم به حال ایران و ایرانی که الان ملت شبیه حیووناتی هستن که یا به فکر برطرف کردن نیاز های جنسیشونن یا هم شکمشون.از فرهنگ هیچ بویی نبردیم.خوشبختانه اگه قبلا ادعای فرهنگ رو داشتیم این چند ساله از بس از آدمیت فاصله گرفتیم دیگه حتی رومون نمیشه ادعای فرهنگ و تمدن داشته باشیم.جامعه و حاکمان با قوانینی که دارن تصویب می کنن و به اجرا درمیارن داره طوری آدمارو بار میارن که سراسر عقده ی جنسی هستن.

من اصل متن رو میزارم بدون حتی غلط گیری املایی.پس اگه غلط غلوط داشت یا جمله بندیش درست نبود ببخشین.

"

از تو کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی. راننده گفت خرد بده خانوم. گفتم خرد ندارم، هفت‌تیر پیاده می‌شم. گفت نگه می‌دارم برو خرد کن بیار. گفتم من نمی‌کنم این کارو آقا. گفت یعنی چی. گفتم وظیفه‌ی من نیست. گفت خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی شی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه. برنمی‌گشت نگاهم کند. گفتم مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم. بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو. می‌خواست شرمنده‌ام کند؟ یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند؟‌

دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت. شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد. فكر كنم راننده به این می اندیشید كه : قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر ! .

دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم. زیر پل عابر پیاده‌ی هفت‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم. چند نفر دوره‌ام کردند. یکی‌شان کتش را درآورد و گفت خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت. گفتم نمی‌شه که آقا. یکی گفت بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم. مثل آتشی بودم که می‌خواستند با بیل خاموشم کنند. گفتم نمی‌خوام آقا اگه می‌شه یه دربست بگیرید برم. هفت‌هشت نفری دورم جمع شده بودند و یکی‌دوتاشان داشتند با موبایل ازم فیلم می‌گرفتند. انگار آدم به این لختی تو عمرشان ندیده بودند. گفتم یعنی چی؟‌ از چی فیلم می‌گیری آقا؟ صدایی از پشت سرم گفت همیشه یه زاپاس همرات باشه آبجی. زنی گفت بیا این پلاستیکو بذار رو سرت من برم برات یه شالی روسری‌ای چیزی بگیرم. کیسه پلاستیک دسته‌دار را کشیدم روی سرم و تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر شد. دستم را گرفتم جلوی صورتم. مثل کسی که تو لباسش خرابکاری کرده، مثل کسی که یک‌دفعه زیپ شلوارش در رفته یا، قبل از رسیدن به قرار مهمش افتاده توی جوب، تو یک جلسه‌ی رسمی آروغ بلندی زده.ووو........

  تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشترو بیشتر شده بود!!!!!!!!!.



سه شنبه 28 دی 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

عشق



 

در سرآغازی سبز و لبریز از زیبایی به تو نگریستم.در چشمان زیبایت حقیقتی را یافتم که طراوتش به سبزی چشمانت زیبا می نمود و مرا با حقیقتی شیرین به نام عشق آشنا می کرد.زیبا بودی و  زیبا سخن می گفتی و تمامی زشتی های دنیا را در زیباییهایت پنهان کرده بودی.

مرا چه شده است که بی رخصت چشمانت حتی به آینه هم نگاه نمی کنم؟چه چیزی مرا چو کودکی در پیش پای تو هر لحظه تشنه تر از لحظه ی پیش برای قدری محبتت بی قرار نگاه می دارد؟چه رازی درون لبخند شیرینت نهفته است که برای خریدن یک لحظه از آن جانم را هم قابل نمی دانم؟

آری من عاشق شده ام                        



جمعه 3 دی 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

نه



دیگه نمیتونم خودمو وادار کنم اونی باشه که اطرافیانم میخوان.حتما که نباید هرچی تو وبلاگ نوشته میشه متن ادبی باشه.دلم گرفته فقط میخوام بنویسم شاید اینجوری آروم شم.

دوس دارم داد بزنم ولی حتی گوش خودم هم نمیزاره و قبل از داد زدن من داره بهم اعتراض می کنه:"هوی عامو! گوشه ، سوراخ غار که نیست اینجوری کتارش داد میزنی"

حالم خوش نیست دیگه ادامش نمیدم.اصرار نکن



پنجشنبه 27 آبان 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

پایان



چند صباحی از زندگانیم را به این امید سپری کردم که روز و شب و گذر زمان را در سیاهی و سپیدی چشمان تو باید معنا کنم.روزها از پی هم می گذشت و من جز سیاهی چشمانت که برایم یادآور شب هایی به وسعت تنهایی بود ؛ نصیبی از شمارش ثانیه ها نداشتم.

یا من در خوابی عمیق به سر می برم و یا تو مرا در سیاه چالی از ندانستن فرو برده ای که هرچه به سپیدی دوردست می نگرم جز سیاهی محاط بر آن چیز دیگری توجهم را جلب نمی کند.انگار سپیدی برای من تنها پدید آورنده ی پارادوکسی تلخ است که آفریننده ی این همه دلتنگی من به جرم لحظه ای برای دلبستگیست.

روزگار عهد غریبی با خود بسته است که مرا هراسان می کند از آینده.او به ازای  هر قطره ی اشکی که از چشمان من و در تنهاییم با وجود حضور تو جاری شد لحظاتی سراسر اندوه را برای تو به ارمغان خواهد آورد.ولی من این را نمی خواهم.برایت از قاضی دادگاه زندگانی خویش طلب عفو خواهم کرد.

دیگر نه مرا حرمت چشمان تو نگریستن و نه در بند نگاه تو گریستن.ردپاهامان را هم  با هم آشنا نخواهم کرد.گاه پایان یک مسیر از هر سرآغازی زیباتر است.و من در دوراهی آغازی دوباره به پایانی همیشگی می نگرم.

زین پس مرا رهگذری نگاه کن که چهره ی آشنایش تو را به قدر لحظه ای وادار به سکوت می کند.و من گذشتم از تو و همه ی خاطراتمان که در هیچ کدام تو نبودی و تنها تصویری از تو بود.

پایان



سه شنبه 4 آبان 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

رقابت نابرابر



 

در رقابت نابرابر زندگی ، همواره آنانی که سهم کمتری از خواسته هایشان می برند ، رنج می کشند

و تنها چیزی که آنان را وادار به جلو رفتن می کند

                            امید مبهمی است

                                         که روزنه ای از نور را در وجودشان می تاباند

                                                                     تا تسکینی باشد بر دردهایشان

                                                                                        و تضمینی بر ادامه ی راهشان.

 



دوشنبه 3 آبان 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

خداحافظ



خداحافظ...

واژه ی عجیبیست.آنگاه که احساس می کنی سلامی در پی دارد مشتاقانه حروفش را بر زبان جاری می سازی اما آنگاه که می دانی کلام آخر است زبانت یارای گفتنش را ندارد.واژه ی عجیبیست.

         خداحافظ...                                                        

از طرف یک دوست



یکشنبه 2 آبان 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

امید



این گفتگوییست میان من و معشوق خیالیم که از واقعیت به خود نزدیکتر احساسش می کردم.

چشمان من مجموعه ای از نگاهها را در خود به ثبت رسانده که هر کدام برای من نمادی از یک زندگانی را به همراه دارد.نگاه هایی که گاه با خود امید را به من هدیه می دادند و گاه جز سکوت و ناامیدی برایم باقی نمی گذاشتند.ولی کاش هیچگاه نگاهت را از من نمیگرفتی.حتی مرگ هم دلیل خوبی نیست تا شیرینی نگاهت را نداشته باشم.نگاهت را شاید از من گرفته باشی ولی امید را هیچگاه از خود دور نمی سازم تا شاید روزی مرا ببینی.

حال من مانده ام و دلی سرشار از امید رسیدن به تو و تو رفته ای با دلی که هیچگاه نمی توانستم آن را از آن خود بدانم.چرا که آن را وقف ترمیم شکست های دلی دیگر کرده بودی.ولی من به همان ذره ای مهربانیت که به رسم ادب ارزانی داشتی راضی ام.اگر به چشمان من نمی نگری بگذار تو را به نظاره بنشینم.همان لبخند کوتاهی که حاصل تلاقی خواسته و ناخواسته ی نگاه خسته ی هردومان بود برای من کافیست.

معبود من!

دنیای کوچکی داریم.هر دیواری که در مقابلمان می بینیم شاید سمت دیگر دیواری باشد که سرآغاز مسیرمان بود.می ترسم از این همه تلاقی.از این همه تشابه.راه را گم کرده ام.چراغی نیست که با آن گوشه ای از تاریکی های اطرافم را روشن سازم.

به دنبال مرهمی می گشتی برای دل گرفته و پر دردت.در خیالات خویش به دنبال یافتن راهی بودم تا خودم را به تو نشان دهم و فریاد برآورم که من هستم ولی تو سمت نگاهت جای دیگری بود ؛ لابد ؛ که مرا نمی دیدی.

برای من از زیبایی خدایی گفتی که هیچگاه آن را درک نکردم.خدایی که قرار بود به لطافت ابرهایی باشد که باران خود را بر غم های من روانه می کنند تا شاید آنها را با خود بشویند.ولی من از این خدای تو شاکی ام.قرار شد پلی باشی برای رسیدن به آن خدای کذایی.ولی نشد.

هر گاه دلگیر می شدی آن را به زمانه نسبت می دادی و دلیلش را بی وفایی زمانه می گفتی.ولی به همان خدای به ظاهر مهربان تو زمانه هیچ چیزی از خود ندارد و هر تعریفی که به آن نسبت می دهیم برآمده از ما انسان هاست و ماییم که با بی وفایی خود آن را بی وفا جلوه می دهیم.

از آشنا برایم میگفتی و مفهوم غریب آن و اینکه هر که را می بینی برایت ناآشناست.بگذار من نیز بگویم. از غربتی که برایم شیرین تر از فضای آشنایی بود که در آن برای اینکه آشنا تلقی شوی باید خودت را فراموش کنی.این را از من نشنیده نگیر: برای اینکه کسی آشنای دردهای تو باشد لازم نیست وسعت نگاهت را بیشتر کنی.اگر به همین اطرافت صمیمانه نگاه کنی آشنایی را می بینی که تو غریبانه به او می نگریستی.اگر ملاک آشنایی ، داشتن دردی مشترک بود که من تمام درد های گفته و ناگفته ی تو را داشتم و دارم.

از مردن آدمیت سخن راندی و حسرتی که وجودت را دربرگرفت و من باز فریاد زدم آدمیت نمی میرد بلکه فراموش می شود.قرار شد ابرهایی که اطرافمان را احاطه کرده اند و حد فاصلی شده اند بین ما و آدمیت را کنار بزنیم ولی به همان خدای به ظاهر مهربان تو این ابر ها از بس ضخیم شده اند از خود دیواری ساخته اند که دیگر بویی از لطافت ابر ها ندارد.

من این حرف ها را به زبان نمی آورم تا نیش و نوشی باشد برای ترک خوردن خنده ی از جنس بلورت.این حرف ها بغض فرو خورده ی من است از حسرتی که تمام وجودم را گرفته.از عشقی که تمام وجودم را به یکباره به تسخیر خویش درآورد.از نگاه مهربانی که چشمان مرا مسحور خود کرد ولی دریغ که هیچگاه من مقصد آن نگاه نبودم.

ولی من این بغض را با خود به یادگار نگاه خواهم داشت چرا که یادآور عشق پاکیست که هیچگاه دیده نشد.امید را در دلم زنده نگاه خواهم داشت چرا که آدمی به امید زنده است.

شاید روزی برسد که تو مرا ببینی و من نیز از منظر نگاه تو آشنا به نظر برسم.



چهارشنبه 27 مرداد 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

امروز روز تولدمه



 

تولدم رو به خودم تبریک میگم نه به خاطر اینکه آدم از خود راضی باشم

فقط میخوام تنهاییم رو به خودم اثبات کنم



پنجشنبه 3 تیر 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

مرا دریاب



کاش هیچ غریبه ای را به خلوت افکارم راه نمی دادم.کاش هیچگاه هراسی از تنهایی نداشتم.بگذار اعتراف کنم : من نمی توانم بار این همه سوال را به دوش بکشم.

کاش کسی مرا می فهمید.کاش کسی صدای هق هق گریه هایم را می شنید.

عظمت شب مرا به هراس می اندازد.چرا که هر کسی در خلوت شبانه ی خویش هر چقدر هم با فریاد گریه کند هیچ کس صدایش را نمی شنود.انگار بر دوش شب گذاشته اند که هیچگاه مگذارد شانه های کسی مرهم گریه های شبانه ی تنهایی دیگر شود.

من خود را باور داشتم.بارها آینده ی خود را در خیالم به تصویر کشیده بودم.تک تک لحظاتم را بازی کردم با هر بازیگر مکملی که خود انتخاب میکردم.ولی انگار هیچکدام از صحنه های زندگی ام مجوز اکران نیافتند.

من خودم را گم کردم.

تمام روزمره گی ام را به حاشیه راندم ولی در عوض تمام آرزوهایم را به روزمره گی ام مبدل ساختم.از ترس نرسیدن،به هیچ رویایی نمی اندیشم. میترسم از روزی که دیگر رنگ ها برایم معنایی نداشته باشند.

مرا دریاب پیش از آ«که فرصتی نباشد.



پنجشنبه 3 تیر 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

اینجا همه دیوانه اند



عاقلی را گفتند هر کس به جرگه ی دانشجویان شب امتحانی وارد میشود از دردی می نالد.یکی را دیوانه می خوانند دیگری را عاشق آن یکی هم که از هفت دولت آزاد است.تو را اینجا چه کار؟

نگاهی عاقل اندر سفیه به جوینده ی پاسخ و گوینده ی سوال انداخت آنگاه پس از لحظه ی درنگ با  لبخندی ملیح بر گوشه ی لبانش پاسخ داد :

اینجا احساس بودن میکنم زیرا هر چقدر درد آگاهی آزارت دهد اینجا و در این محیط تمام غصه هایت را فراموش میکنی.انگار از مدار زنگی خارج می شوی هرگاه پا در این وادی میگذاری .

اینجا بود که پرسنده ی سوال از کرده ی خویش و از پرسش نابه جایش پشیمان گشت و میرفت در حالی که زیر لب زمزمه میکرد:

"اگر به قدر لحظه ای قبل از پرسیدن سوال اندیشه میکردم هیچگاه در این وادی کسی را عاقل نمی پنداشتم.

اینجا همه دیوانه اند."



پنجشنبه 6 خرداد 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

سلامی دوباره



امروز سلامی دوباره گفتم بر تمام سوالهایی که ناتوان بودم در یافتن پاسخی برایشان.اینبار میخواهم جوابی برای آنها پیدا کنم.چند صباحی در همین نزدیکی ها به دنبال پاسخ می گشتم.پس هر آشنایی که می دیدم دست به دامانش می شدم تا مرا یاری دهد.با خود می گفتم شاید جوابم را با بودن در کنار کسی پیدا کنم که از همه آشنا تر است به این دل آشفته و حیران من.

ولی در اشتباهی تلخ فرو رفته بودم چرا که عشق،خود سوالی بزرگتر به من ارزانی داشت که حتی فرصت اندیشیدن به دغدغه های گذشته ام را نیز نداشتم.

پس پای در مسیری نو نهادم اینبار برای یافتن معشوقی که مرا تسکین دهد با محبتی هر چند اندک.ولی هر چه بیشتر تلاش کردم کمتر یافتم.

"اینجا اگر سکوت همه جا را گرفته است

یا اینکه هیچ کس سخنی خوش نگفته است

مشکل ز من،و تو یا دیگران که نیست

از دست عشق بود که چو رازی نهفته است"

آری فهمیدم که اگر سکوتی دیدم به دنبال دلیل آن در میان مردمان نگردم چرا که قدم در مسیری گذاشته ام که دیگران نیز هماننقدر می دانند که من دریافته ام شاید با اندکی کم و بیش.

اینگونه بود که به خودم و به مسیر رفتنم با دیده ی شک نگریستم.آری.من به بیراهه رفته بودم چرا که جواب همه ی سوالاتم نزد کسیست که خود آنها بر زبان من جاری ساخته است.

پس سلام کردم بر خدای خویش.اینبار دیگر میدانم که تلاشم بیهوده نیست.



سه شنبه 4 خرداد 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

هامون



کلمات حوصله ی توصیف حال من را نداشتند.پس به عاریه گرفتم اشعار شاهین را تا بیان کند درد مرا در این هنگام:

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست
تصور کن یه مردو با چشمای خیس
نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم
نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم
شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت
اگرچه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت
واسه من که پنجره ی آرزو مبهم بود
ولی تو پنجره باش روی تموم دیوارت
ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم و
ضجه های کبودم میشه موجب آزارت
اگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه
سکوت سرد و پر از انبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای
باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت
و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی
که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت؟
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود
صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتیو دیگه غزل نمینوشی
بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبز تو
به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت
هر چی لب تو دنیاست مجیز تو رو میگن
تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هر چی دسته تو حسرت دامن توء
تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر
تعبیر یه خوابی که تو ذهن خستس
اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس
تو یه تکرار خسته ای که فقط یکباره
وحدت اون دردایی هستی که بیشماره
من تو اسم تو تجزیه شدم بانو
تجربه کن منو توی مرگی دوباره
شعری که خون تو حسرتت لخته میشه
آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن
تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن
بذار تاثیر نگاه تو بشم بانو
اسم حقیرمو رو زبونت لق لقه کن
واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت
آخرین جمله همینه: خدانگهدارت.


دوشنبه 20 اردیبهشت 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

غم



 

غم چشمانت چنان دلم را آزرد که حتی چشمانم نیز به هیاهوی درونم پی بردند.

پلک اگر فرو بندم سیاهی نمی بینم ؛زیرا تصویر تو درون چشمان من منتظر است تا تمام نداشته های مرا جبران کند.



سه شنبه 21 اردیبهشت 1389
ن : سید اسماعیل ربانی نظرات

ستاره ی عاشق



امشب شب بدی بود برای ستارگانی که هر شب به شوق شمرده شدن چشمک میزدند و خود نمایی می کردند.

کاش دخترک حریف خستگی چشمهایش میشد ، اما دریغ که جدال ستارگان بر روی دل دخترک را آنانی بردند که از درون سینه اش به او نزدیک شده بودند؛جایی در ورای چشمانش.

و کاش من در دل نه ، در چشمان تو بودم تا در تمامی شمردنهایت سهم من را نیز در نظر می گرفتی.

"ستاره ای که هرگز دیده نشد"